منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

به نام خدا
با عرض سلام و ادب خدمت کاربران عزیز
در مطالب این سایت
اول متن سخنرانی کوتاه مذهبی آمده
دوم نکات منبرستانی در مورد آن حدیث آمده
سوم متن عربی حدیث و سند آن آورده شده
چهارم فایل صوتی تصویری حدیث با اجرای خود حقیر آورده شده است و تصویر متناسب با روایت روی فایل ویدئویی قرار داده شده است
اگر برای هر یک از مطالب این سایت عنوان مناسبتر یا کلید واژه و یا موضوع مناسبتر یا نکته منبرستانی دقیقتر یا تصویری مناسبتر یا شعر یا ضرب المثلی متناسب با مطلب یافتید حتما در نظرات بنویسید و اگر تجربه سخنرانی دارید دریغ نفرمایید.
من خیلی خوشحال می شوم که از من انتقاد کنید چون انتقاد باعث پیشرفت است لذا یک سربرگ را به انتقاد و پیشنهاد اختصاص دادم ضمنا حقیر هیچ ادعایی در مورد سخنرانی ندارم. خواهشمندم آزادانه نقد کنید.

نویسندگان
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آخرین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «اعلام» ثبت شده است

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۱
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا
مردی به نام عکاف می گوید:
به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمدم.

آن حضرت (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: آیا همسر داری؟ گفتم: خیر.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: تو توانائی جسمی و امکانات مالی را برای ازدواج داری؟
گفتم: بله.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: در این صورت تو از یاران شیطان خواهی بود. یا اینکه تو از راهبان نصاری محسوب خواهی شد.
و یا اینکه باید کاری را که مسلمان انجام می دهند تو نیز انجام دهی (ازدواج کنی).

و بدرستی که ازدواج شیوه و سنّت من است و بدترین شما کسانی هستند که ازدواج نکرده باشند و پسترین مردگان شما آنهایی هستند که ازدواج نکرده باشند.
وای بر تو ای عکاف
ای عکاف ازدواج کن. ازدواج کن. و اگر ازدواج نکنی از جمله ی خطاکاران خواهی بود.
در این وقت عکاف گفت: ای پیامبر هم اینک زنی را به همسری من درآور.
در این هنگام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: فلان زن را به عنوان همسر برای تو انتخاب نمودم.
متن عربی حدیث

الشَّیْخُ أَبُو الْفُتُوحِ الرَّازِیُّ فِی تَفْسِیرِهِ،:

عَنْ عَکَّافِ بْنِ وَدَاعَةَ الْهِلَالِیِّ قَالَ:

أَتَیْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)

فَقَالَ لِی یَا عَکَّافُ أَ لَکَ زَوْجَةٌ

قُلْتُ لَا

قَالَ أَ لَکَ جَارِیَةٌ

قُلْتُ لَا

قَالَ وَ أَنْتَ صَحِیحٌ مُوسِرٌ

قُلْتُ نَعَمْ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ

قَالَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنْ إِخْوَانِ الشَّیَاطِینِ

إِمَّا أَنْ تَکُونَ مِنْ رُهْبَانِ النَّصَارَى

وَ إِمَّا أَنْ تَصْنَعَ کَمَا یَصْنَعُ الْمُسْلِمُونَ

وَ إِنَّ مِنْ سُنَّتِنَا النِّکَاحَ

شِرَارُکُمْ عُزَّابُکُمْ وَ أَرَاذِلُ مَوْتَاکُمْ عُزُّابُکُمْ إِلَى أَنْ قَالَ

وَیْحَکَ یَا عَکَّافُ تَزَوَّجْ تَزَوَّجْ

فَإِنَّکَ مِنَ الْخَاطِئِینَ

قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ

زَوِّجْنِی قَبْلَ أَنْ أَقُومَ

فَقَالَ (صلی الله علیه و آله) زَوَّجْتُکَ کَرِیمَةَ بِنْتَ کُلْثُومٍ الْحِمْیَرِیِّ (1)
____________________________________________
1. مستدرک ج 14 ص 156

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۲
محمد رضا اعظمی راد

ای آن که مهر خاتم بوسیده حنجرت را
ارباب ما تو هستی دریاب نوکرت را


ای نور چشم زهرا با چشم دل نظر کن
با دست بسته بنگر سرباز سنگرت را


صیاد بی همیت در سنگر شهادت
از سنگ کین شکسته بال کبوترت را


مولا میا به کوفه کاین بی حیا جماعت
در خاک و خون کشیدند پیغام آورت را


این کوفیان بی دین از نسل آن گروه اند
کز ضرب در شکستند پهلوی مادرت را


مولا! به جان زهرا سوی مدینه برگرد
اینجا میا که دشمن سازد جدا سرت را


خواهی اگر بیایی تنها بیابه کوفه
همراه خود میاور شش ماهه اخترت را


ترسم به کوفه ایی بینی تو قطعه قطعه
با تارک دریده آزاده اکبرت را


ترسم به کوفه ایی، لب تشنه، خصم کافر
سازد جدا ز پیکر دست برادرت را


آیی اگر به کوفه زینب میان گودال
بوسد به جای صورت رگهای حنجرت را

ژولیده نیشابوری

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۴
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام‏ الْبَیْتُ‏ الَّذِی‏ یُقْرَأُ فِیهِ‏ الْقُرْآنُ‏ وَ یُذْکَرُ اللَّهُ‏ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ
تَکْثُرُ بَرَکَتُهُ
وَ تَحْضُرُهُ الْمَلَائِکَةُ
وَ تَهْجُرُهُ الشَّیَاطِینُ
وَ یُضِی‏ءُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ کَمَا تُضِی‏ءُ الْکَوَاکِبُ‏ لِأَهْلِ الْأَرْضِ
وَ إِنَّ الْبَیْتَ الَّذِی لَا یُقْرَأُ فِیهِ الْقُرْآنُ وَ لَا یُذْکَرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ
تَقِلُّ بَرَکَتُهُ
وَ تَهْجُرُهُ الْمَلَائِکَةُ
وَ تَحْضُرُهُ الشَّیَاطِینُ.
امیر المؤمنین علیه‌السلام فرمود:
خانه‏ای که در آن قرآن خوانده شود و ذکر خدای عز و جل (و یاد او) در آن بشود،
برکتش بسیار گردد،
و فرشتگان در آن بیایند
و شیاطین از آن دور شوند،
و برای اهل آسمان می‏درخشد چنانچه ستارگان برای اهل زمین می‏درخشند،
و خانه‏ای که در آن‏ قرآن خوانده نشود و ذکر خدای عز و جل در آن نشود
برکتش کم شود،
و فرشتگان از آن دور شوند
و شیاطین در آن حاضر گردند.
_____________________________________
اصول کافی جلد 2 ص 610

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۶
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدا (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) فرمود:
الا ای امت محمّد یاد کنید محمّد و خاندانش را در هر پیش آمد بد و هر سختی تا خدا فرشته‏ های شما را بر دیوانی که آهنک شما کنند یاری دهد،

زیرا با هر کدام شما یک فرشته است در سمت راست که نیکی ‏های شما را نویسد، و یکی در چپ که کردار بد را نویسد

و با هر کس دو شیطان است از سوی ابلیس که او را گمراه کنند.
و چون در دلش وسوسه کنند باید بگوید:

«لا حول و لا قوة الا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمد و آله»

که آن دو شیطان گم شوند و نزد ابلیس روند و شکوه کنند و گویند کار او ما را درمانده کرده ما را با دیوان پلید کمک کن و پیوسته بدانها کمک رساند تا بهزار دیو پلید و گرد او آیند و هرگاه آهنگ او کنند یاد خدا کند و بر محمّد و خاندان پاکش صلوات فرستند و راه و روزنه‏ای به او نیابند، و به ابلیس گویند، جز خودت کسی مرد او نیست،

باید خودت با لشکریانت بروی و او را مغلوب سازی و گمراه کنی.
ابلیس با لشکریانش آهنگ او کنند، و خدا تعالی بفرشته ‏ها فرماید

این ابلیس است که با لشکرش آهنگ فلان بنده یا فلان کنیز مرا کرده

الا باید با او نبرد کنید، و با آنها کارزار کنند و در برابر هر دیو پلیدی صد هزار فرشته اسب سوار که شمشیر و نیزه و کمان و تیر و کارد آتشین دارند بیایند و این اسلحه آتشین را در آنها گزارند و آنها را بیرون رانند و بکشند و ابلیس را اسیر کنند و زیر اسلحه آرند.
و او گوید پروردگارا وعده‏ات، وعده‏ات، تو مرا تا روز وقت معلوم مهلت دادی، خدا بفرشته ‏ها فرماید بدو وعده دادم که او را نمیرانم، وعده ندادم که زیر اسلحه نباشد و شکنجه و درد بکشد، او را با اسلحه خود بزنید و از او تشفی کنید که من جانش را بگیرم و زخم فراوان بدو زنند وانگه او را رها کنند و پیوسته بر خود و فرزندان کشته‏اش گریان باشد و برای زخمهای‏ او مرهمی نیست جز شنیدن آواز کفر منش بت پرستان.
و اگر آن مؤمن بطاعت خدا و یاد او و صلوات بر محمّد و خاندانش بپاید آن زخمها بر تن ابلیس بمانند و اگر بنده از وضع خود بگردد و در مخالفت با خدا عزّ و جلّ و در گناهان اندر شود، زخمهای ابلیس خوب شوند، و بر آن بنده نیرو یابد تا باو دهنه زند و بر پشتش سوار شود و بزیر آید و شیطان دیگرش سوار شود و یکی پس از دیگری بر او سوار شوند، و بیارانش گوید در یاد ندارید که ما از دست او چه کشیدیم، اکنون زبون و فرمانبر ما شده تا به نوبت این و آن او سوار شوند.
و آنگاه رسول خدا فرمود: اگر خواهید پیوسته چشم ابلیس را گریان دارید و زخمهای او را دردناک سازید پیوسته بر طاعت خدا و یاد او صلوات بر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم و خاندانش باشید، و اگر از آن دست بکشید اسیر گردید و دیوان پلید بر پشت شما سوار شوند.

دحر إبلیس و أعوانه بمحمد و آله صلوات الله علیهم أجمعین:
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ‏ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) هَذِهِ نُصْرَةُ اللَّهِ تَعَالَی لِلْیَهُودِ عَلَی الْمُشْرِکِینَ بِذِکْرِهِمْ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.
أَلَا فَاذْکُرُوا یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ، مُحَمَّداً وَ آلَهُ عِنْدَ نَوَائِبِکُمْ وَ شَدَائِدِکُمْ لِیَنْصُرَ اللَّهُ بِهِ مَلَائِکَتَکُمْ عَلَی الشَّیَاطِینِ الَّذِینَ یَقْصِدُونَکُمْ.
فَإِنَّ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْکُمْ مَعَهُ مَلَکٌ عَنْ یَمِینِهِ یَکْتُبُ حَسَنَاتِهِ، وَ مَلَکٌ عَنْ یَسَارِهِ یَکْتُبُ سَیِّئَاتِهِ، وَ مَعَهُ شَیْطَانَانِ مِنْ عِنْدِ إِبْلِیسَ یُغْوِیَانِهِ، 
فَإِذَا وَسْوَسَا فِی قَلْبِهِ، ذَکَرَ اللَّهَ وَ قَالَ:
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ، 
خَنَسَ الشَّیْطَانَانِ 
ثُمَّ صَارَا إِلَی إِبْلِیسَ فَشَکَوَاهُ 
وَ قَالا لَهُ: قَدْ أَعْیَانَا أَمْرُهُ، 
فَأَمْدِدْنَا بِالْمَرَدَةِ.
فَلَا یَزَالُ یُمِدُّهُمَا حَتَّی یُمِدَّهُمَا بِأَلْفِ مَارِدٍ، 
فَیَأْتُونَهُ، فَکُلَّمَا رَامُوهُ ذَکَرَ اللَّهَ، وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ لَمْ یَجِدُوا عَلَیْهِ طَرِیقاً وَ لَا مَنْفَذاً.
قَالُوا لِإِبْلِیسَ: لَیْسَ لَهُ غَیْرُکَ تُبَاشِرُهُ بِجُنُودِکَ- فَتَغْلِبَهُ وَ تُغْوِیَهُ، فَیَقْصِدُهُ إِبْلِیسُ بِجُنُودِهِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «هَذَا إِبْلِیسُ قَدْ قَصَدَ عَبْدِی فُلَاناً، أَوْ أَمَتِی فُلَانَةَ بِجُنُودِهِ أَلَا فَقَاتِلُوهُمْ» فَیُقَاتِلُهُمْ بِإِزَاءِ کُلِّ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ مِنْهُمْ، مِائَةُ [أَلْفِ‏] مَلَکٍ، وَ هُمْ عَلَی أَفْرَاسٍ مِنْ نَارٍ بِأَیْدِیهِمْ سُیُوفٌ مِنْ نَارٍ وَ رِمَاحٌ مِنْ نَارٍ، وَ قِسِیٌّ وَ نَشَاشِیبُ وَ سَکَاکِینُ وَ أَسْلِحَتُهُمْ مِنْ نَارٍ، فَلَا یَزَالُونَ یُخْرِجُونَهُمْ وَ یَقْتُلُونَهُمْ بِهَا، وَ یَأْسِرُونَ إِبْلِیسَ، فَیَضَعُونَ عَلَیْهِ تِلْکَ الْأَسْلِحَةِ فَیَقُولُ: یَا رَبِّ وَعْدَکَ وَعْدَکَ، قَدْ أَجَّلْتَنِی إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «وَعَدْتُهُ أَنْ لَا أُمِیتَهُ، وَ لَمْ أَعِدْهُ أَنْ لَا أُسَلِّطَ عَلَیْهِ السِّلَاحَ وَ الْعَذَابَ وَ الْآلَامَ، اشْتَفُوا مِنْهُ ضَرْباً بِأَسْلِحَتِکُمْ فَإِنِّی لَا أُمِیتُهُ» فَیُثْخِنُونَهُ بِالْجِرَاحَاتِ ثُمَّ یَدْعُونَهُ، فَلَا یَزَالُ سَخِینَ الْعَیْنِ عَلَی نَفْسِهِ- وَ أَوْلَادِهِ الْمَقْتُولِینَ... 
فَإِنْ بَقِیَ هَذَا الْمُؤْمِنُ عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، 
بَقِیَ عَلَی إِبْلِیسَ تِلْکَ الْجِرَاحَاتُ، وَ إِنْ زَالَ الْعَبْدُ عَنْ ذَلِکَ، وَ انْهَمَکَ فِی مُخَالَفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَعَاصِیهِ، 
انْدَمَلَتْ جِرَاحَاتُ إِبْلِیسَ، 
ثُمَّ قَوِیَ عَلَی ذَلِکَ الْعَبْدِ حَتَّی یُلْجِمَهُ وَ یُسْرِجَ عَلَی ظَهْرِهِ وَ یَرْکَبَهُ، 
ثُمَّ یَنْزِلُ عَنْهُ وَ یُرْکِبُ عَلَی ظَهْرِهِ شَیْطَاناً مِنْ شَیَاطِینِهِ، 
وَ یَقُولُ لِأَصْحَابِهِ:
أَ مَا تَذْکُرُونَ مَا أَصَابَنَا مِنْ شَأْنِ هَذَا ذَلَّ وَ انْقَادَ لَنَا الْآنَ حَتَّی صَارَ یَرْکَبُهُ هَذَا.
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله): فَإِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تُدِیمُوا عَلَی إِبْلِیسَ سُخْنَةَ عَیْنِهِ وَ أَلَمَ جِرَاحَاتِهِ فَدَاوِمُوا عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ إِنْ زِلْتُمْ عَنْ ذَلِکَ کُنْتُمْ‏
أُسَرَاءَ إِبْلِیسَ فَیَرْکَبُ أَقْفِیَتَکُمْ بَعْضُ مَرَدَتِهِ.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
عبد الرحمن بن سمره گوید: ما یک روز نزد رسول خدا | بودیم که فرمود: من دیشب عجایبی دیدم عرض کردم یا رسول اللَّه چه دیدید؟ برای ما نقل کنید. جان ما و اهل و فرزندان ما به قربان شما باد.
رسول خدا | فرموند: 
1- مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادر آمد و او را بازداشت، 
2- مردی از امتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت.
3- مردی از امتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند یاد خدای عز و جل آمد از میان آنها نجاتش داد. 
4- مردی از امتم را دیدم که فرشته‏های عذاب دوره‏اش کرده بودند و نمازش آمد و جلو آنها را گرفت. 
5- مردی از امتم را دیدم که از تشنگی له له میزد و بهر حوضی میرسید رانده می­شد روزه ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد. 
6- مردی از امتم را دیدم که بهر حلقه‏ای از انبیاء نزدیک می­شد او را می­راندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی منش نشانید. 
7- مردی از امتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره‏اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و بروشنی رسانیدند. 
8- مردی از امتم را دیدم که با مؤمنان سخن می­کرد و با او سخن نمی­کردند و صله رحمش آمد و گفت ای گروه مؤمنان با او سخن کنید که او صله رحم می­کرد مؤمنان با او سخن کردند و دست دادند و با آنها همراه شد. 
9- مردی از امتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره آتش کرده بود، صدقه‏اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد. 
10- مردی از امتم را دیدم که مأموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر به معروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و بملائکه رحمت سپردند. 
11- مردی از امتم را دیدم که به زانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست حسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد.
12- مردی از امتم را دیدم که نامه عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه عملش را گرفت و بدست راستش داد. 
13- مردی از امتم را دیدم که میزانش سبک بود نمازهای زیادی که بجا آورده بود آمد و میزانش را سنگین کرد. 
14- مردی از امتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او بخدا آمد و او را نجات داد. 
15- مردی از امتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشکها که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را در آوردند. 
16- مردی از امتم را دیدم چون شاخه خرما در برابر باد سخت بر پل صراط می­لرزید خوش‏گمانی او به خدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت.
17- مردی از امتم را دیدم روی صراط گاهی سینه می­کشید و گاهی سر دست می­رفت و گاهی آویزان می­شد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را بر پا داشت و از صراط گذشت. 
18- مردی از امتم را دیدم که بدرهای بهشت می­رفت و بهر دری می­رسید بروی او بسته می­شد شهادت او بیگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را بروی او گشود.
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: کُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ | یَوْماً فَقَالَ إِنِّی رَأَیْتُ الْبَارِحَةَ عَجَائِبَ‏ قَالَ‏ فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رَأَیْتَ حَدِّثْنَا بِهِ فِدَاکَ أَنْفُسُنَا وَ أَهْلُونَا وَ أَوْلَادُنَا
فَقَالَ |:
1- رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ قَدْ أَتَاهُ مَلَکُ الْمَوْتِ لِیَقْبِضَ رُوحَهُ فَجَاءَهُ بِرُّهُ بِوَالِدَیْهِ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
2- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ بُسِطَ عَلَیْهِ عَذَابُ الْقَبْرِ فَجَاءَهُ وُضُوؤُهُ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
3- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ الشَّیَاطِینُ فَجَاءَهُ ذِکْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَجَّاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ
4- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَلْهَثُ عَطَشاً کُلَّمَا وَرَدَ حَوْضاً مُنِعَ مِنْهُ فَجَاءَهُ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَسَقَاهُ وَ أَرْوَاهُ
5- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ مَلَائِکَةُ الْعَذَابِ فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ فَمَنَعَتْهُ مِنْهُمْ
6- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ النَّبِیُّونَ حَلَقاً حَلَقاً کُلَّمَا أَتَی حَلْقَةً طُرِدَ فَجَاءَهُ اغْتِسَالُهُ مِنَ الْجَنَابَةِ فَأَخَذَ بِیَدِهِ فَأَجْلَسَهُ إِلَی جَنْبِی
7- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی بَیْنَ یَدَیْهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ خَلْفِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ یَمِینِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ شِمَالِهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ تَحْتِهِ ظُلْمَةٌ مُسْتَنْقِعاً فِی الظُّلْمَةِ فَجَاءَهُ حَجُّهُ وَ عُمْرَتُهُ فَأَخْرَجَاهُ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ أَدْخَلَاهُ النُّورَ
8- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یُکَلِّمُ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُکَلِّمُونَهُ فَجَاءَهُ صِلَتُهُ لِلرَّحِمِ فَقَالَ یَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِینَ کَلِّمُوهُ فَإِنَّهُ کَانَ وَاصِلًا لِرَحِمِهِ فَکَلَّمَهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ صَافَحُوهُ وَ کَانَ مَعَهُمْ
9- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَتَّقِی وَهْجَ النِّیرَانِ وَ شَرَرَهَا بِیَدِهِ وَ وَجْهِهِ فَجَاءَتْهُ صَدَقَتُهُ فَکَانَتْ ظِلًّا عَلَی رَأْسِهِ وَ سِتْراً عَلَی وَجْهِهِ
10- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ أَخَذَتْهُ الزَّبَانِیَةُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَجَاءَهُ أَمْرُهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهْیُهُ عَنِ الْمُنْکَرِ فَخَلَّصَاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ وَ جَعَلَاهُ مَعَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ
11- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی جَاثِیاً عَلَی رُکْبَتَیْهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَحْمَةِ اللَّهِ حِجَابٌ فَجَاءَهُ حُسْنُ خُلُقِهِ فَأَخَذَهُ بِیَدِهِ وَ أَدْخَلَهُ فِی رَحْمَةِ اللَّهِ
12- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَتْ صَحِیفَتُهُ قِبَلَ شِمَالِهِ فَجَاءَهُ خَوْفُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَخَذَ صَحِیفَتَهُ فَجَعَلَهَا فِی یَمِینِهِ
13- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَجَاءَهُ إِفْرَاطُهُ فِی صَلَاتِهِ فَثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ [فَجَاءَهُ أَفْرَاطُهُ فَثَقَّلُوا مَوَازِینَهُ‏]
14- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَائِماً عَلَی شَفِیرِ جَهَنَّمَ فَجَاءَهُ رَجَاؤُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاسْتَنْقَذَهُ مِنْ ذَلِکَ
15- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَی فِی النَّارِ فَجَاءَتْهُ دُمُوعُهُ الَّتِی بَکَی مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ فَاسْتَخْرَجَتْهُ مِنْ ذَلِکَ
16- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَرْتَعِدُ کَمَا یَرْتَعِدُ السَّعَفَةُ فِی یَوْمِ رِیحٍ عَاصِفٍ فَجَاءَهُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِاللَّهِ فَسَکَنَ رَعْدَتُهُ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
17- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَزْحَفُ أَحْیَاناً وَ یَحْبُو أَحْیَاناً وَ یَتَعَلَّقُ أَحْیَاناً فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ عَلَیَّ فَأَقَامَتْهُ عَلَی قَدَمَیْهِ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
18- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی انْتَهَی إِلَی أَبْوَابِ الْجَنَّةِ کُلَّمَا انْتَهَی إِلَی بَابٍ أُغْلِقَ دُونَهُ فَجَاءَتْهُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ صَادِقاً بِهَا فَفَتَحَتْ لَهُ الْأَبْوَابَ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

حقیر چندین سال پیش که قم بودم تقریبا در سال 1387 در سازمان حج و زیارت ثبت نام کردم که به عنوان روحانی کاروان عتبات (کربلا) پذیرفته شوم بعد ثبت نام کردم و امتحاناتش را دادم و به عنوان روحانی کاروان پذیرفته شدم.
برای اولین بار با کاروان شهرستان کنگاور کرمانشاه به کربلا رفتم. خیلی خوب و عالی بود بعدها با کاروان های شهرهای دیگر هم چند بار دیگر به عنوان روحانی کاروان به عتبات عالیات (کربلا) رفتم.
در یکی از سفر ها دست بر قضا شب شهادت موسی بن جعفر (علیه السلام) مصادف شد با حضور ما در کاظمین، توفیق بزرگی بود.


وقتی فهمیدم که شب شهادت در کاظمین هستیم خیلی خوشحال شدم و کمی هم ترسیدم چون اوضاع و احوال عراق خیلی از نظر انفجارهای زیاد خراب بود.
برنامه کاروان ما این بود که سه روز در نجف باشیم و سه روز در کربلا و چند ساعت در سامرا و یک روز در کاظمین و برگردیم
به هر حال وقتی در نجف بودیم شنیدیم که مردم نجف دارند پیاده حرکت می کنند که تقریبا هفت روز دیگر برسند کاظمین و شب شهادت آنجا عرض ادب کنند.
سه روز در نجف بودیم و زیارت کردیم و با اتوبوس  به سمت کربلا راه افتادیم. سه روزی که در کربلا بودیم شنیدیم که مردم دارند رهسپار زیارت موسی بن جعفر (علیه السلام) می شوند که تقریبا سه یا چهار روز دیگر پیاده به شهر کاظمین برسند.
سه روز کربلا هم گذشت و آمدیم سامرا و زیارت کردیم و آمدیم به سمت کاظمین که موکب ها آغاز شد و آب و غذای نذری می دادند و شور و حال عجیبی در مردم عزیز کشور عراق بود. زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، دوروبر جاده پیاده می رفتند و می گفتند
یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر ...


به هر حال تقریبا ده کیلومتری کاظمین به انبوه زائران برخوردیم و نمی توانستیم با اتوبوس جلوتر برویم همه با هماهنگی مدیر کاروان پیاده شدیم پیرزنها و پیرمردها می گفتند: وای ده کیلومتر پیاده برویم؟!
مدیر کاروان به من گفت: حاج آقا شما باید در اداره و هدایت کاروان به من کمک کنید کار بسیار دشواری است و بسیار شلوغ است.
گفتم: چشم.
سپس مدیر کارت ویزیت مهمانسرایی که باید به آنجا می رفتیم را به همه داد و تاکید کرد که چند قدمی درب اصلی حرم است و باید به سمت گنبدها برویم تا به مهمانسرا نزدیک شویم و سپس برای اقامه نماز جماعت در حرم مطهر آماده شویم .

یکی از کارهای مؤثر و مهم مدیر این بود پارچه های کوچک نارنجی رنگ به زنهای کاروان داد و گفت پشت سرشان به چادر وصل کنند تا گم نشوند.
مدیر به من گفت: من جلو می روم و پرچم کاروان را بالا نگه می دارم و شما آخرین نفر باشید که وقتی شما را دیدم مطمئن باشم دیگر کسی پشت سر شما نیست و گم نشده چون شما عبا و عمامه دارید من راحت‌تر شما را پیدا می کنم و می فهمم کسی گم نشده. باز هم گفتم: به روی دیده، حتما.
به هر حال مدیر در آن هیاهو به راه افتاد و کاروانیان پشت سرش به راه افتادند و من بیچاره هم آخر کار حرکت می کردم.

گاهی به پیرزنها می گفتم: تندتر حرکت کنید من پرچم مدیر را نمی بینم ولی کُند حرکت می کردند و اذیت می شدم به هر حال با هزار رنج و سختی به نزدیکی های حرم مطهر موسی ابن جعفر و امام جواد (علیهم السلام) رسیدیم دو گنبد طلایی و زیبا و قشنگ به راستی دلهای همه شکسته بود و همه از ته دل با عرب ها
یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر


را زمزمه می کردیم و می رفتیم که ناگهان یک راهبند بزرگ که عمودی بود کمکم افقی شد و جلو راه را بست.
مدیر کاروان و چند نفر از افراد کاروان رفته بودند ولی بقیه کاروان پشت این راهبند ماندیم من داد زدم آقای مدیر آقای مدیر ولی در این جار و جنجال هرگز صدای من را نشنید و دور شد و به هیچ وجه پرچم هم دیگر دیده نمی شد.  

من به عربی به مسئول راهبند که پلیس عراقی بود گفتم: چرا راه را بستی؟ 
گفت خیلی ازدحام است و این مسیر نمی تواند هم رفت و هم برگشت باشد باید فقط مسیر برگشت از حرم باشد
من گفتم نصف کاروان ما رفتند اجازه بده بقیه کاروان هم برویم بعد مسیر را ببند
گفت نه اصلا امکان ندارد بالاخره راهبند به وسط یک کاروان می خورد  و نمی توانم چندین بار راهبند را باز و بسته کنم. چند بار با جدیت تکرار کردم ولی او حرف خودش را می زد.
مدتی صبر کردیم تا شاید وقتی دیدند ما نیامدیم برگردند ولی خبری نشد از پلیس عراق پرسیدم حالا از کجا به سمت حرم برویم با دست سمت راست را نشان داد و به راه افتادیم
در دلم گفتم یا صاحب الزمان من که مدیر کاروان نیستم من که راه را بلد نیستم حالا چه کار کنیم توی کشور غریب مسئولیت اعضای کاروان را به عهده گرفتن خیلی سخت است کمکم کن و در دلم مرتب این ذکر مقدس یا صاحب الزمان را تکرار می کردم


ولی زنها و مردهای کاروان می گفتند درسته که مدیر و چند نفر از اعضای کاروان را گم کردیم ولی الحمدلله حاج آقا همراه ما هست و روحانی مورد اعتمادی است و همه جا را بلد است و از این حرفها...
چند قدمی که رفتیم دوباره پلیس عراق جلو ما را گرفت و گفت زنان برای تفتیش به این اتاقک بروند و مردان برای تفتیش به آن سو بروند من به پلیس عراق گفتم دوست عزیز ما چند بار تفتیش شدیم و خیلی راه پیاده آمدیم مدیر و چند نفر از اعضای کاروان را گم کردیم اجازه بده که دیگر تفتیش نشویم.
پلیس عراق با پافشاری و جدیدت گفت: امکان ندارد امشب شب شهادت است. ازدحام است. من از کجا به شما اعتماد کنم تفتیش برای همه است. 

گفتم چشم
همه به تفتیش رفتیم و مردها زود بیرون آمدیم ولی تفتیش زنها خیلی طول کشید. 
به هر حال کم کم اذان مغرب و عشا را گفتند و اصلا امکان نداشت که ما بتوانیم در این غوغا نماز بخوانیم با خودم گفتم اینجا چند قدمی مهمانسرا هستیم می رویم نماز را در مسافرخانه به جماعت می خوانیم و پس از آن می رویم حرم ولی قبلا انتظار داشتم نماز را در حرم بخوانیم ولی نشد.
چند قدمی که دوباره به سمت هتل راه افتادیم دوباره پلیس جلو ما را گرفت و اشاره به تفتیش النساء و تفتیش الرجال کرد واقعا همه به ستوه آمده بودیم و از اینکه اجازه بدهند تفتیش نشویم نا امید بودیم تازه بعضی وقتها که به پلیس می گفتم اجازه بده ما رد شویم و تفتیش نشویم بیشتر مظنون می شد و به ما شک می کرد و

خلاصه از این تفتیش به آن تفتیش و هر چه می رفتیم نمی رسیدیم. 
داشتیم به طور کامل حرم را از کوچه های اطرافش دور می زدیم زنهای کاروانمان به سر خودشان می زدند و از شدت خستگی و ناراحتی گریه می کردند چند ساعت طول کشید نماز هم خیلی دیر شد و داخل پاهای من می لرزید بارها به امام زمان متوسل شدم و از او کمک خواستم
خلاصه به یک بازار میوه و تره‌بار بزرگ رسیدیم که اگر از بازار عبور می کردیم نزدیک حرم و هتل بودیم چون به حرم نزدیکتر شده بودیم
ازدحام فوق العاده زیاد بود در حدی که بعضی وقتها جمعیت ما را این طرف و آن طرف می برد من خیلی موظب بودم که با نامحرم برخورد نکنم و اگر می دیدم دارم با نامحرم برخود می کنم کمی هل می دادم و خودم را می کشیدم به سمت مردها بعضی ها که ایرانی بودند می گفتند حاج آقا شما دیگر چرا هل می دهید.
و اما زنان کاروان ما چون همه آن پارچه نارنجی رنگ را پشت سرشان وصل کرده بودند و با یک دست چادرشان را محکم گرفته بودند و با دست دیگر چادر بغل دستی را محکم گرفته بودند از همدیگر جدا نمی شدند و گم نشدند من هم مواظبشان بودم و آویزان کردن پارچه های نارنجی خیلی کمک کرد البته مدیر این تدبیر را اندیشیده بود هر کجا هست خدا جزای خیرش دهد.

 به هر حال رسیدیم به در خروجی بازار میوه و من از آن طرف داشتم در حرم را می دیدم

اگر از این در خروجی و دژبانی و تفتیش رد می شدیم خیلی به مهمانسرا نزدیک می شدیم.
نزدیک های این در بزرگ یک ورق آهن کلفت عمودی قرار داده بودند تقریبا با ارتفاع هفتاد هشتاد سانتی متر خیلی برایم سخت بود که با عبا و قبا بالای آن بروم و از آن رد شود خیلی خجالت می کشیدم ولی ناگهان دیدم مامورها و سرباز ها از آن طرف در، دارند در بزرگ را می بندند پریدم بالای ورق آهنی و رد شدم و چندتا مرد ایرانی اینجا ایستاده بودند گفتم: بروید کنار کاروان ما باید حتما از این در قبل از اینکه بسته شود ردشوند خودم را به کنار در رساندم یک جوان عرب آن طرف داشت با سرعت دو طرف در را به هم نزدیک می کرد ولی این آقای ایرانی که جلو من ایستاده بود کنار نمی رفت که با سرباز عرب صحبت کنم و بگویم ما چقدر خسته شدیم و بیچاره شدیم و ...
چند بار گفتم دوست عزیز برو کنار ولی اعتنا نکرد اصرار کردم توجه نکرد من هم او را محکم کنار زدم و تقریبا پنج سانتی متر مانده بود که در کاملا بسته شود پشت دستهایم را به هم چسباندم و هر دو دستم را لای در قرار دادم من فشار می دادم که باز کنم و آن جوان عرب فشار می داد که ببندد
دیدم با اینکه من از او بزرگتر هم ولی زور او بیشتر است دستهایم داشت له می شد داشتم می مردم بلند بلند شروع کردم با امام زمان (عجل الله فرجه) حرف زدن
گفتم آقا جان، ارباب جان، مهدی جان، مولی جان، ما از روز اولی که آمدیم وارد حوزه علمیه شدیم گفتند سرباز شما هستیم. حالا ما سرباز خوبی نبودیم تو که مولای خوبی هستی. آقا جان باید بیشتر از همه و قبل از همه به سربازهای خودت کمک کنی چرا بهم کمک نمی کنی؟ چرا؟ چرا؟ به خاطر اینکه بدم؟ به خاطر گناهانم؟ خب آقا جان ارباب جان نگاه کن ببین جد خودتون امام حسین با اینکه حر خیلی گناهکار بود ولی او را بخشید اصلا به روش نیاورد که چه کارهایی کرده است...


لابلای این حرفها با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دیدم کمکم من زورم به او می رسد و کمکم در دارد باز می شود خیلی فشار دادم و در به اندازه ای که وارد شوم باز شد و به زور وارد شدم. 

یک دژبانی نظامی بود چندتا از کوچکترها جلو آمدند با آنها حرف نزدم خیلی معترض بودند که چرا با زور وارد شدم به هر حال به فرمانده رسیدم.
به عربی به او گفتم ما از ایران آمدیم از بعد از نماز ظهر و عصر تا حالا پیاده در راهیم که به مهمانسرا برسیم مدیر و بعضی از اعضای کاروانمان گم شدند نماز نخواندیم زنهای کاروانمان طاقت ندارند دارند گریه می کنند لطفا این در را باز کن تا از اینجا رد شویم. 
به شرطه ها دستور داد فقط و فقط کاروانی که همراه این شیخ ایرانی هستند بروند و بعد در را ببندید از او تشکر کردم و با خودم گفتم خدا را شکر. 
مردها از آن ورق آهنی رد شدند و آمدند ولی برای زنها خیلی سخت بود خلاصه کمکم رد شدند و آمدند اولین زن کاروان ما که بسیار بسیار محجبه و پوشیده بود از آن در بزرگ رد شد. اشتباهی به جای اینکه به سمت راست و به داخل تفتیش النساء برود رفت سمت چپ اصلا نمی دانست کدام طرف باید برود. 
ناگهان پلیس عراق رفت جلو کتف های آن زن را از روی چادر مشکی گرفت و او را به سمت تفتیش النساء پرت کرد. 

یکی از اقوام ما می گوید این طور وقت ها سکوت کن. مواظب خودت باش. کاری به دیگران نداشته باش و گر نه برایت درد سر درست می شود.
من با خودم گفتم اگر حالا دعوا نکنی اصلا آخوند نیستی
و دوباره با خودم گفتم هر چه می خواهد بشود بشود یادم آمد از آن لحظات سخت زندگی امام حسین (علیه السلام) که به او گفتند خانواده ات اسیر می شوند خودت کشته می شوی و ... امام فرمودند هر طور می خواهد بشود بشود من دست از راه خودم بر نمی دارم.
با خودم گفتم بالاترین حدش این است که مرا دستگیر می کنند و شکنجه می کنند و می کشند باشه قبول می کنم. 

آن پلیس عراقی که زن کاروانمان را گرفت و پرت کرد خیلی قوی و بزرگ و وحشتناک بود یک عالمه خشاب همراهش بود و اصلحه در دستش بود و بی سیم و ...
من رفتم جلو به عربی گفتم چرا بهش دست زدی؟ دوباره بلندِ بلند داد زدم گفتم چرا دست زدی؟ بعد نزدیکتر شدم و یخه او را گرفتم و گردنش را فشار دادم ولی او محکم مرا به عقب زد و بلند گفت «شیخ ایرانی عقل ماکو»


خلاصه شرطه های دیگر آمدند و ما را از هم جدا کردند و اجازه ندادند دعوا کنیم.
من داشتم با خودم می گفتم حالا که دعوا کردم حتما من را دستگیر می کنند کنار آن محوطه نظامی بودم و منتظر بودم که دستبند به دستم بزنند و مرا به سمت زندان ببرند که ناگهان یکی دیگر از شرطه های عراقی وارد شد گفت اینجا چه خبر است؟
چرا همه چیز به هم ریخته؟
چرا هیچ کس سر جایش نیست ؟
یکی از سربازها به او گفت شیخ ایرانی با فرمانده دعوا کردند و بعد یواشکی چیزهایی به هم گفتند بعد شرطه ای که تازه آمده بود خیلی یواش به یکی از سربازها گفت با هر دو آنها صحبت می کنم و آنها را آشتی می دهم سرباز گفت نه نه شیخ ایرانی خیلی خطرناک است ممکن است رده بالا نظامی و اطلاعاتی ایران باشد.

من از لابلای صحبتهای آنها فهمیدم که نه تنها نمی خواهند مرا دستگیر کنند بلکه به شدت دارند از من می ترسند.
سریع از آن حالتی که منتظر بودم دستگیرم کنند در آمدم و اعضای کاروان را جمع کردم و از درب بزرگ بازار میوه همگی خارج شدیم و می خواستیم به آن طرف خیابان برویم که به یک هیئت بزرگ عزاداری برخورد کردیم با هر زحمتی که بود از آن هیئت هم رد شدیم و بالاخره به در مهمانسرا رسیدیم
ناگهان یکی از مردهای کاروان که زودتر از ما رسیده بود ما را دید و دنبال زن و دخترش می گشت وقتی دید صحیح و سالم رسیدند خیلی از من تشکر کرد بعد وارد مسافرخانه شدیم به مسؤول مسافرخانه گفتم اجازه بده اعضای کاروان ما شامشان را بخورند بعد نماز و بعد کلید اتاقها را بده

مسؤول هتل گفت:
شما مطمئن هستید که حتما باید به این هتل بیایید؟ گفتم بله اینم کارت ویزیت شما همه داریم.

گفت برگه مانی فست را به من بده
گفتم دست مدیر است الان می گویم به شما بدهد در این هنگام چندتا از کاروانیان که زودتر از ما رسیده بودند گفتند آقای سید هاشمی نیامده
گفتم مگر شما باهم نبودید
گفتند چرا ولی در ازدحام همدیگر را گم کردیم
و مدیر کاروان گم شده
گفتم ای داد بی داد

بعد به مسؤول هتل گفتم دوست عزیز دروغ که نمی گوییم خب مدیر تو ازدحام جمعیت مانده با تاخیر می آید شما اجازه بدهید کاروانیان شام بخورند به هر حال از من تعهد و امضا گرفت و قبول کرد و اعضای کاروان رفتند شام بخورند و من هم سریع وضو گرفتم و رفتم نمازم را بخوانم
جالب است که این هتل کوچک نزدیک حرم جا برای نماز نداشت
گفت این هم کلید یکی از اتاقها برو نمازت را بخوان
من هم به شماره ای که روی کلید زده بود نگاه کردم و به عدد بالای در اتاقها نگاه می کردم که چشمم سیاه رفت و سرم دور گشت و نتوانستم پیدا کنم البته با آن اتفاقاتی که آن روز افتاده بود خیلی طبیعی بود خلاصه نمازم را کنار راهرو هتل به طوری که مزاحم کسی نباشم خواندم و کمی آرام گرفتم و رفتم به سالن غذاخوری هتل و شروع به شام خوردن کردم که
ناگهان مدیر با یک وضع پریشان آمد و برگه مانی فست را نگه داشته بود و با خودش آورده بود گویی در شلوغی ها به زمین خورده بود اعضای کاروان تا مدیر را دیدند شروع کردند به دعوا کردن و گفتند تو اصلا عرضه اداره یک کاروان را نداری
اگر حاج آقا مواظب زنها و دیگر اعضای کاروان نشده بود حالا بیچاره ات می کردیم بنده خدا نمی دانست که هیچ کاری از دست من بر نیامده بود هر چه بود آن ذکرهای یا صاحب الزمان بود و بس

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۷
محمد رضا اعظمی راد

به نام نامی پروردگار یکتا  
سلام کاربران عزیز و گرامی راستی تا حالا برایتان اتفاق افتاده که کسی از شما بخواهد تا مشکلش را حل کنید؟ مثلا از شما بخواهد به او قرض بدهید یا واسطه شوید که مثلا پدرش یا معلمش او را ببخشد. شما چه جوابی می دهید من مطمئنم که شما نمی گویید: «به من چه» و نمی گویید: «این مشکل خودت هست» حتما چاره ای برایش می کنید راستی خیلی دوست دارم بدانم امامان معصوم که پیامبر از آنها تعبیر به کشتی نوح کرد وقتی کسی مشکل داشت چه برخوردی می کردند به این داستان زیبا توجه کنید. 
از میمون بن مهران روایت شده است، که گفت: در حضور امام حسن مجتبی (علیه السلام) نشسته بودم 
و هر دو در حال اعتکاف بودیم.
ناگهان مردی نزد آن حضرت آمد و گفت: 
ای فرزند رسول خدا، فلان شخص مالی از من طلب دارد، و می‏ خواهد مرا به زندان افکند
امام (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم پولی در اختیار ندارم که قرض تو را بپردازم،
آن شخص بدهکار گفت: پس در این باره با او گفتگو کن تا به من مهلت دهد و یا تخفیف دهد یا اصلا ببخشد. 
حضرت کفشش را پوشید که همراه شخص بدهکار برود و واسطه شود. 
میمون بن مهران می گوید من صدا زدم که: ای فرزند رسول خدا آیا اعتکافت را فراموش کردی؟ 
امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: فراموش نکرده‏ ام، ولی از پدرم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شنیدم که از جدّم‏ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت می‏ کرد که فرمود:
کسی که در راه بر آوردن حاجت برادر مسلمانش بکوشد، چنان است که نُه هزار سال خدا را عبادت کرده باشد. به این صورت که روزها را روزه گرفته و شب ها را به شب زنده داری و عبادت مشغول باشد.
نکته های منبرستانی
1. اگر کسی از ما در خواست کمک کرد که کار خوبی هست و ما می توانیم کمک کنیم دریغ نکنیم.
2. اینکه راه انداختن کار یک مسلمان به اندازه نُه هزار سال عبادت ثواب دارد به معنای کم ارزش بودن عبادت نیست به معنای اهمیت فوق العاده ی حل مشکل یک مسلمان است.
متن عربی حدیث:
وَ رُوِیَ عَنْ مَیْمُونِ بْنِ مِهْرَانَ 
قَالَ: کُنْتُ جَالِساً عِنْدَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍ‏(علیه السلام) 
فَأَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ فُلَاناً لَهُ عَلَیَّ مَالٌ وَ یُرِیدُ أَنْ یَحْبِسَنِی 
فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا عِنْدِی مَالٌ فَأَقْضِیَ عَنْکَ 
قَالَ فَکَلِّمْهُ قَالَ فَلَبِسَ(علیه السلام) نَعْلَهُ 
فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ نَسِیتَ اعْتِکَافَکَ 
فَقَالَ لَهُ لَمْ أَنْسَ وَ لَکِنِّی سَمِعْتُ أَبِی(علیه السلام) 
یُحَدِّثُ عَنْ جَدِّی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) أَنَّهُ قَالَ 
مَنْ سَعَی فِی حَاجَةِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ فَکَأَنَّمَا عَبَدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ صَائِماً نَهَارَهُ قَائِماً لَیْلَهُ (1).
_______________________________________
1. من لا یحضره الفقیه، ج‏لد2، صفحه: 189

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۷
محمد رضا اعظمی راد

به نام محبوب تمام عالمیان خداوند سبحان،

آری خدا خود محبوب است یعنی خلائق او را دوست دارند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) محبوبِ خدا است و حال؛ سؤال این است که محبوب ترین انسان نزد خداوند و در نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه کسی بوده است. با یک جستجوی کامل در روایات به این حدیث برخوردیم 
روزی از روزها شخصی از انس بن مالک پرسید چرا همیشه بر سرت دستار می بندی؟ 
انس گفت: نفرین علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) است. پرسیدند: چگونه بوده است؟ گفت: من خدمتگزار رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بودم. مرغی بریانی براى ایشان هدیه آوردند. 

فرستده ی خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: خدایا محبوب‏ترین انسان نزد تو و نزد من را به حضور من آور تا از این مرغ بریان همراه من بخورد. علی (علیه‌السلام) آمد.
انس می گوید که من گفتم: پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گرفتارند و دوست می داشتم مردى از اقوام خودم بیاید. 
پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) براى بار دوم دست برافراشتند و همان دعا را فرمودند و علی (علیه‌السلام) آمد و همچنان گفتم که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گرفتارند، و همچنان دوست می داشتم مردى از قوم من بیاید. 
پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) براى بار سوم دست به دعا برداشتند و فرمودند: خدایا محبوب‏ترین انسان نزد تو و نزد من را به حضور من آور تا از این مرغ بریان همراه من بخورد و باز علی (علیه‌السلام) آمد و همچنان گفتم: پیامبر مشغول کاری هستند و نمی رسند که با شما ملاقات کنند. این دفعه علی (علیه‌السلام) صداى خویش را بلند کرد و گفت: پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مشغول چه کاری هستند؟ پیامبر شنیدند و فرمودند: انس! کیست؟
گفتم: علی بن ابی طالب است، فرمودند: اجازه ورود بده و چون علی (علیه‌السلام) وارد شد، پیامبر 

(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: سه بار از پیشگاه خداوند درخواست کردم که محبوب‏ترین آفریده اش را نزد خود و نزد من را به حضور من آورد تا از این مرغ بریان همراه من بخورد و اگر در این بار نمی آمدى نام ترا بر زبان می آوردم و به خدا می گفتم: خدایا علی بن ابیطالب را نزد من آور. در این هنگام علی (علیه‌السلام) گفت: اى رسول خدا! من سه بار آمدم و هر سه بار «انس بن مالک» مرا رد کرد و گفت: پیامبر فرصت ندارند که با تو ملاقات کنند. رسول خدا از انس پرسیدند: چرا چنین کردی؟ گفتم:
اى رسول خدا! دعاى شما را شنیدم و دوست می داشتم مردى از اقوام من حاضر شود و من به این دلیل حضرت علی (علیه  را برمی گرداندم از این ماجرا سالها گذشت و پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) از دنیا رفتند و ابوکر به خلافت رسید و بعد از او عمر به خلافت رسید و زمانیکه عمر از دنیا رفت و در بین اصحاب پیامبر بحث جانشینی رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) مطرح شد امیر المومنین علی (علیه السلام) همین داستان را بیان فرمود و به اصحاب پیامبر گفت خود پیامبر فرمودند که من محبوب ترین خلق نزد خدا و رسول هستم اصحاب از علی (علیه السلام) شاهد خواستند. علی مرا گواه خواست و کتمان کردم و گفتم فراموش کردم. 
علی (علیه‌السلام) دست بر آسمان برداشت و گفت: پروردگارا! انس را گرفتار پیسی و برصی کن که نتواند از مردم پوشیده دارد. آنگاه انس دستار از سر برداشت و گفت:
این نفرین علی است. این نفرین علی است.
نکته های منبرستانی
1. اگر مسؤولیتی را پذیرفتیم هرگز خیانت نکنیم.
2. هرگز احساس نکنیم فلانی چون از اقوام ما هست پس انسان خوبی هست نه خیلی باید بلند نظر باشیم و در مورد امتیاز دادن بین اقوام خودمان و دیگران سعی کنیم ببینیم حق با کیست اینکه انسان اقوام خود را دوست داشته باشد و صله رحم کند خیلی خوب است و لی اینکه به خاطر دوستی خویشاوندان به دیگری ظلم کند و حق دیگری را ضایع کند خیلی بد است رسول خدا فرمودند اگر در دل کسی یک ذره کوچک (عصبیت) دوست داشتن نابجای اقوام باشد؛ روز قیامت خدا او را با اعراب جاهلیت محشور می کند.(1) در روایات با عنوان عصبیت از این موضوع یاد شده و در اصول کافی یک باب در مورد عصبیت(2) آمده است.
3. خیانت و ستم به خوانواده ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آخر و عاقبت خوبی ندارد.
4. اهل بیت بعضی وقتها نفرین می کنند و نفرینشان اثر می کند.
5. هرگاه از ما شهادت خواستند و ما واقعا شاهد بودیم حتما برویم و شهادت به حق دهیم و حقائق را پنهان نکنیم.
6. واقعا نزد خدا و رسول کسی محبوبتر از امیر المومنین نیست و این افتخار بزرگی برای شیعه است.
7. دانشمندان اهل سنت این روایت را در کتابهای شان آورده اند: 

المعجم الکبیر للطبرانی، ج1، ص253 حدیث شماره ی 730  
سنن الترمذی، ج5، ص300  حدیث شماره ی 3805 
المستدرک الصحیحین للحاکم النیشابوری، ج3، ص130 

السنن الکبرى، ج5، ص107 حدیث شماره ی 8398 
تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر، ج37، ص406  حدیث شماره ی 4428 
أسد الغابة لإبن الأثیر، ج4، ص30 
تاریخ الإسلام للذهبی، ج3، ص633 
البدایة و النهایة لإبن کثیر، ج7، ص387 
المناقب للخوارزمی، ص115
(با نرم افزار کتابخانه ی اهل بیت مطابقت داده شد جلد و صفحه و شماره حدیثها صحیح است)
متن عربی حدیث
حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی هُدْبَةَ قَالَ: 
رَأَیْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِکٍ مَعْصُوباً بِعِصَابَةٍ فَسَأَلْتُهُ عَنْهَا فَقَالَ هِیَ دَعْوَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیه‌السلام) 
فَقُلْتُ لَهُ وَ کَیْفَ یَکُونُ ذَلِکَ فَقَالَ کُنْتُ خَادِماً لِرَسُولِ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) 
فَأُهْدِیَ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) طَائِرٌ مَشْوِیٌّ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ 
فَجَاءَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) فَقُلْتُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنْکَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یَدَهُ الثَّانِیَةَ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ 
فَجَاءَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) 
فَقُلْتُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنْکَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یَدَهُ الثَّالِثَةَ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ائْتِنِی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَیْکَ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ 
فَجَاءَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) 
فَقُلْتُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنْکَ مَشْغُولٌ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَرَفَعَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) صَوْتَهُ فَقَالَ وَ مَا یَشْغَلُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) عَنِّی فَسَمِعَهُ رَسُولُ اللَّهِ 
فَقَالَ یَا أَنَسُ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ (علیه‌السلام) قَالَ ائْذَنْ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ
قَالَ لَهُ یَا عَلِیُّ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ أَنْ یَأْتِیَنِی بِأَحَبِّ خَلْقِهِ إِلَیْهِ وَ إِلَیَّ یَأْکُلُ مَعِی مِنْ هَذَا الطَّائِرِ
وَ لَوْ لَمْ تَجِئْنِی فِی الثَّالِثَةِ لَدَعَوْتُ اللَّهَ بِاسْمِکَ أَنْ یَأْتِیَنِی بِکَ 
فَقَالَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّی قَدْ جِئْتُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ کُلَّ ذَلِکَ یَرُدُّنِی أَنَسٌ 
وَ یَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ عَنْکَ مَشْغُولٌ 
فَقَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یَا أَنَسُ مَا حَمَلَکَ عَلَی هَذَا 
فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ سَمِعْتُ الدَّعْوَةَ فَأَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ رَجُلًا مِنْ قُومِی 
فَلَمَّا کَانَ یَوْمُ الدَّارِ اسْتَشْهَدَنِی عَلِیٌّ (علیه‌السلام) فَکَتَمْتُهُ فَقُلْتُ إِنِّی نَسِیتُهُ 
فَرَفَعَ عَلِیٌّ (علیه‌السلام) یَدَهُ إِلَی السَّمَاءِ 
فَقَالَ اللَّهُمَّ ارْمِ أَنَساً بِوَضَحٍ لَا یَسْتُرُهُ مِنَ النَّاسِ 
ثُمَّ کَشَفَ الْعِصَابَةَ عَنِ رَأْسِهِ فَقَالَ هَذِهِ دَعْوَةُ عَلِیٍّ هَذِهِ دَعْوَةُ عَلِیٍّ.(3)
___________________________________
1. 
الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏2، ص: 308
2. الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏2، ص: 307
3. امالی شیخ صدوق صفحه 655 

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۳
محمد رضا اعظمی راد

به نام خالق هستی 
یک سوال کوچک 
تا حالا شما خرید کرده اید!؟ 
جواب می دهید بله زیاد 
سوال بعد اینکه با چه کسانی معامله کردید؟ 
اصلا فقط با انسانها می شود معامله کرد یا با خداوند هم می شود خرید و فروش کرد؟ مقدمه را طولانی نمی کنیم چون روایت فوق العاده زیباست.
امام هشتم از پدرش موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: 
امام صادق (علیه السّلام) با گروهی که اموالی برای تجارت به همراه داشتند از راهی می گذشتند، 
به ایشان خبر دادند که راهزنانی مسلّح در راه هستند و اموالتان را به سرقت می‏ برند. 
همراهان به خود لرزیدند و همگی به وحشت افتادند، پس امام صادق (علیه السلام) به آنان فرمود: 
چه شده که این چنین پریشانید؟ گفتند: با ما اموالی است و می ترسیم که از ما به سرقت ببرند. 
آیا تو آنها را از ما می‏ ستانی؟ شاید دزدان چون ببینند از آن توست نگیرند و صرف نظر کنند و مزاحم ما نشوند! 
و بعد دوباره به ما پس دهی. 
امام فرمود: شما از کجا می‏ دانید، ممکن است آنها غیر مرا قصد نداشته باشند و جان مرا به خطر اندازید، 
گفتند: پس چه کار کنیم؟ 
آیا آن را دفن کنیم ؟ فرمود: این بدتر است شاید غریبه ی تازه واردی آن را بیابد و مال را ببرد یا اینکه شما پس از دفن آن را پیدا نکنید، 
گفتند: پس چه کنیم؟ ما را راهنمائی کن، 
حضرت فرمود: آن را نزد کسی به ودیعه گذارید، کسی که آن را کاملا حفظ نماید و نگهداری کند و آن را رشد دهد و هر واحدی از آن را بزرگتر از دنیا و آنچه در آن است نماید، سپس به شما باز گرداند با زیاده و بهره، هنگامی که شما سخت بدان محتاج باشید، پرسیدند که او کیست؟ 
فرمود: او خداوند عالم است، 
پرسیدند چگونه بدو ودیعه سپاریم؟ 
فرمود: به فقرا و تهی‏دستان از مسلمانان بدهید، 
گفتند: اکنون به مستمندان دسترسی نداریم، چه کنیم؟ 
امام صادق (علیه السلام) فرمود: قصد کنید که یک سوّم آن را صدقه دهید تا خداوند از باقیمانده ی آن محافظت کند و آن را از آنچه شما از آن می‏ ترسید حفظ نماید، 
گفتند: قبول کردیم و عهد کردیم که چنین کنیم. 
فرمود: اکنون در امان خداوند (عزّ و جلّ) هستید، پس حرکت کنید، همه به راه افتادند، 
ناگهان علامت حرامیان ظاهر گشت و همه قافله را ترس شدید گرفت، 
وجود قدسی امام صادق (علیه السلام) فرمود: چرا این چنین می‏ ترسید، گفتم شما در امان خدای تعالی هستید، اصلا بیم به خود راه ندهید. 
چند لحظه بعد گروه راهزنان سواره رسیدند، و از اسبهای خود پیاده شدندو نزد امام صادق (علیه السلام) آمدند و دست مبارک آن حضرت را بوسیده و گفتند که دیشب در خواب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیدیم و به ما فرمان داده تا خود را تسلیم شما کنیم و اکنون در اختیار شما هستیم و از شما و این گروه جدا نمی‏ شویم تا همه را محافظت نموده به منزل رسانیم، 
امام صادق (علیه السلام) فرمود: ما نیازی به شما نداریم، همان کس که ما را از خطر شما حفظ فرمود همو حافظ و یار و یاور ما خواهد بود و از شرّ دشمنان حفظمان خواهد فرمود، 
پس همگی به سلامت گذشتند و به منزل رسیدند و یک سوم اموال خود را به فقرا و بی‏نوایان دادند و خیلی سود کردند و هر درهمی ده برابر شد، و آنان با خود می‏ گفتند: 
چه بسیار بود برکت همراهی با امام صادق (علیه السلام) 
سپس امام به ایشان فرمودند: اکنون به خوبی دانستید که معامله با خداوند چقدر پربرکت و سودمند است، 
پس بر آن مداومت کنید.
نکات منبرستانی
1. نباید امام را سپر خود قرار دهیم مثل این کاروانیان که می خواستند اموالشان را به طور صوری به امام بدهند و دوباره پس بگیرند بلکه ما باید سپر بلای امام شویم مانند آن یار امام حسین (علیه السلام) که تیرها را به جان خرید تا جان امام را حفظ کند ولی این کاروانیان می خواستند جان امام را به خطر اندازند.
2. داد و ستد با پروردگار در قرآن آمده آنجا که می فرماید 
:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلى‏ تِجارَةٍ تُنْجیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلیمٍ
تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ 

یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیم‏(2)
اى کسانی که ایمان آورده‏ اید آیا شما را به دادوستدى راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک نجات دهد؟! 
به خدا و فرستاده‏ اش ایمان آورید و با اموال و جان‏ هایتان در راه خدا جهاد کنید؛ این براى شما بهتر است اگر بدانید. 
تا گناهانتان را براى شما بیامرزد و شما را در بهشتی که نهرها از زیر درختان‏ش روان است و در خانه‏ هاى پاکیزه در بوستان‏هاى  ماندگار وارد کند؛ این کامیابی بزرگ است.

دقیقا کلمه تجارت در قرآن به کار برده شده

                    تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار        که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

متن عربی روایتی که در سخنرانی آمده
عَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام) 
قَالَ‏ کَانَ الصَّادِقُ 
(علیه السلام) فِی طَرِیقٍ وَ مَعَهُ قَوْمٌ مَعَهُمْ أَمْوَالٌ 
وَ ذُکِرَ لَهُمْ أَنَّ بَارِقَةً فِی الطَّرِیقِ یَقْطَعُونَ عَلَی ‏النَّاسِ فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ‏ 
فَقَالَ لَهُمُ الصَّادِقُ 
(علیه السلام)مَا لَکُمْ قَالُوا مَعَنَا أَمْوَالُنَا نَخَافُ عَلَیْهَا أَنْ تُؤْخَذَ مِنَّا 
أَ فَتَأْخُذُهَا مِنَّا فَلَعَلَّهُمْ یَنْدَفِعُونَ عَنْهَا إِذَا رَأَوْا أَنَّهَا لَکَ 
فَقَالَ وَ مَا یُدْرِیکُمْ لَعَلَّهُمْ لَا یَقْصِدُونَ غَیْرِی 
وَ لَعَلَّکُمْ تَعْرِضُونِّی بِهَا لِلتَّلَفِ 
فَقَالُوا فَکَیْفَ نَصْنَعُ نَدْفِنُهَا ؟ قَالَ ذَلِکَ أَضْیَعُ لَهَا فَلَعَلَّ طَارِیاً یَطْرِی عَلَیْهَا فَیَأْخُذَهَا وَ لَعَلَّکُمْ لَا تَغْتَدُونَ إِلَیْهَا بَعْدُ 
فَقَالُوا کَیْفَ نَصْنَعُ دُلَّنَا 
قَالَ أَوْدِعُوهَا مَنْ یَحْفَظُهَا وَ یَدْفَعُ عَنْهَا وَ یُرْبِیهَا وَ یَجْعَلُ الْوَاحِدَ مِنْهَا أَعْظَمَ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا ثُمَّ یَرُدُّهَا وَ یُوَفِّرُهَا عَلَیْکُمْ أَحْوَجَ مَا تَکُونُونَ إِلَیْهَا 
قَالُوا مَنْ ذَاکَ قَالَ ذَاکَ رَبُّ الْعَالَمِینَ 
قَالُوا وَ کَیْفَ نُودِعُهُ قَالَ تَتَصَدَّقُونَ بِهِ عَلَی ضُعَفَاءِ الْمُسْلِمِینَ 
قَالُوا وَ أَنَّی لَنَا الضُّعَفَاءُ بِحَضْرَتِنَا هَذِهِ 
قَالَ فَاعْرِضُوا عَلَی أَنْ تَتَصَدَّقُوا بِثُلُثِهَا لِیَدْفَعَ اللَّهُ عَنْ بَاقِیهَا مَنْ تَخَافُونَ 
قَالُوا قَدْ عَزَمْنَا قَالَ فَأَنْتُمْ فِی أَمَانِ اللَّهِ فَامْضُوا فَمَضَوْا 
فَظَهَرَتْ لَهُمُ الْبَارِقَةُ فَخَافُوا فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) کَیْفَ تَخَافُونَ وَ أَنْتُمْ فِی أَمَانِ اللَّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ) 
فَتَقَدَّمَ الْبَارِقَةُ وَ تَرَجَّلُوا وَ قَبَّلُوا یَدَ الصَّادِقِ (علیه السلام) 
وَ قَالُوا رَأَیْنَا الْبَارِحَةَ فِی مَنَامِنَا رَسُولَ اللَّهِ 
(صلی الله علیه و آله) 
یَأْمُرُنَا بِعَرْضِ أَنْفُسِنَا عَلَیْکَ فَنَحْنُ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ نَصْحَبُکَ وَ هَؤُلَاءِ لِنَدْفَعَ عَنْهُمُ الْأَعْدَاءَ وَ اللُّصُوصَ 
فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) لَا حَاجَةَ بِنَا إِلَیْکُمْ فَإِنَّ الَّذِی دَفَعَکُمْ عَنَّا یَدْفَعُهُمْ 
فَمَضَوْا سَالِمِینَ وَ تَصَدَّقُوا بِالثُّلُثِ وَ بُورِکَ لَهُمْ فِی تِجَارَاتِهِمْ فَربَحُوا لِلدِّرْهَمِ عَشَرَةً 
فَقَالُوا مَا أَعْظَمَ بَرَکَةَ الصَّادِقِ (علیه السلام) 
فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) قَدْ تَعَرَّفْتُمُ الْبَرَکَةَ فِی مُعَامَلَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ 
فَدُومُوا عَلَیْهَا(2)
_______________________________________________
1. سوره صف آیه های 10 و 11 و 12

2. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) جلد 2 صفحه 4

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۰۱
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
ابن عباس گفت یک شب نماز 
عشاء را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خواندیم

و چون سلام داد بما رو کرده و فرمود امشب با سپیده دم اختری از آسمان در خانه یکی از شماها سقوط کند و هر که باشد او وصی و خلیفه و امام بعد از من است، نزدیک سپیده دم هر کدام در خانه خود نشسته بودیم و انتظار فرود آمدن ستاره را در خانه خودمان داشتیم  و کسی که بیشتر در آن طمع داشت پدرم عباس بود و چون سپیده دمید آن اختر از جا کند و در خانه علی بن ابی طالب  سقوط کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود ای علی بدان که مرا به نبوت مبعوث کرده وصیت و خلافت و امامت پس از من برای تو لازم شد، منافقان که عبد اللّه بن ابی و یارانش بودند گفتند محمد در محبت عمو زاده ‏اش گمراه شده و درباره او از روی وحی سخن نمی کند و خدای تبارک و تعالی نازل کرد قسم بستاره وقتی که فرود شد خدای عز و جل می‌فرماید قسم به خالق ستاره وقتی که فرود آید که گمراه نشده صاحب شما یعنی در محبت علی بن ابی طالب علیه السلام و از راه بدر نرفته و سخن نگوید بدلخواه یعنی در باره او، نیست آن جز وحی که نازل شود.

متن عربی روایتی که در متن آمده

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: صَلَّیْنَا الْعِشَاءَ الْآخِرَةَ ذَاتَ لَیْلَةٍ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمَّا سَلَّمَ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ 
ثُمَّ قَالَ أَمَا إِنَّهُ سَیَنْقَضُّ کَوْکَبٌ مِنَ السَّمَاءِ مَعَ طُلُوعِ الْفَجْرِ فَیَسْقُطُ فِی دَارِ أَحَدِکُمْ فَمَنْ سَقَطَ ذَلِکَ الْکَوْکَبُ فِی دَارِهِ فَهُوَ وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی وَ الْإِمَامُ بَعْدِی فَلَمَّا کَانَ قُرْبُ الْفَجْرِ 
جَلَسَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا فِی دَارِهِ یَنْتَظِرُ سُقُوطَ الْکَوْکَبِ فِی دَارِهِ 
وَ کَانَ أَطْمَعَ الْقَوْمِ فِی ذَلِکَ أَبِی الْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ 
فَلَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ انْقَضَّ الْکَوْکَبُ مِنَ الْهَوَاءِ فَسَقَطَ فِی دَارِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِعَلِیٍّ علیه السلام یَا عَلِیُّ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ لَقَدْ وَجَبَتْ لَکَ الْوَصِیَّةُ وَ الْخِلَافَةُ وَ الْإِمَامَةُ بَعْدِی 
فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَیٍّ وَ أَصْحَابُهُ 
لَقَدْ ضَلَّ مُحَمَّدٌ فِی مَحَبَّةِ ابْنِ عَمِّهِ وَ غَوَی 
وَ مَا یَنْطِقُ فِی شَأْنِهِ إِلَّا بِالْهَوَی فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی 
بسم الله الرحمن الرحیم 
وَ النَّجْمِ إِذا هَوی‏ 
یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَالِقُ النَّجْمِ إِذَا هَوَی
ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ یَعْنِی فِی مَحَبَّةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ ما غَوی‏. 
وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی‏ یَعْنِی فِی شَأْنِهِ- إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی‏. (1)

----------------------------------------------------------------

1. امالی صدوق صفحه 565

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۰۸:۲۲
محمد رضا اعظمی راد