منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

متن و فایل صوتی و تصویری سخنرانی کوتاه

منبرستان

به نام خدا
با عرض سلام و ادب خدمت کاربران عزیز
در مطالب این سایت
اول متن سخنرانی کوتاه مذهبی آمده
دوم نکات منبرستانی در مورد آن حدیث آمده
سوم متن عربی حدیث و سند آن آورده شده
چهارم فایل صوتی تصویری حدیث با اجرای خود حقیر آورده شده است و تصویر متناسب با روایت روی فایل ویدئویی قرار داده شده است
اگر برای هر یک از مطالب این سایت عنوان مناسبتر یا کلید واژه و یا موضوع مناسبتر یا نکته منبرستانی دقیقتر یا تصویری مناسبتر یا شعر یا ضرب المثلی متناسب با مطلب یافتید حتما در نظرات بنویسید و اگر تجربه سخنرانی دارید دریغ نفرمایید.
من خیلی خوشحال می شوم که از من انتقاد کنید چون انتقاد باعث پیشرفت است لذا یک سربرگ را به انتقاد و پیشنهاد اختصاص دادم ضمنا حقیر هیچ ادعایی در مورد سخنرانی ندارم. خواهشمندم آزادانه نقد کنید.

نویسندگان
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آخرین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «عبادی» ثبت شده است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۸
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

شیطان نود و نه راه خیر به تو نشان می‌دهد تا در صدمین راه غلبه کند و جلویت را بگیرد. او تمام این مسائل را بلد است. شیطان، بعد از امام زمان(عج) «أعلم من فی‌الوجود» یعنی داناترین موجودات است؛ مراجع تقلید در رتبه‌های بعد از او قرار دارند! او همه مسائل و فنون را بلد است. نود و نه راه برای شما درست می‌کند که اشکال شرعی ندارد، ولی در صدمی شما را گول می‌زند.

امام صادق(ع) فرمود: «انه یفتح لک تسعه و تسعین بابا من الخیر لیظفر بک عند تمام المائه، فقابله بالخلاف و الصد عن سبیله و المضاده باستهوائه»؛

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۴۱
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا
مردی به نام عکاف می گوید:
به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمدم.

آن حضرت (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: آیا همسر داری؟ گفتم: خیر.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: تو توانائی جسمی و امکانات مالی را برای ازدواج داری؟
گفتم: بله.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: در این صورت تو از یاران شیطان خواهی بود. یا اینکه تو از راهبان نصاری محسوب خواهی شد.
و یا اینکه باید کاری را که مسلمان انجام می دهند تو نیز انجام دهی (ازدواج کنی).

و بدرستی که ازدواج شیوه و سنّت من است و بدترین شما کسانی هستند که ازدواج نکرده باشند و پسترین مردگان شما آنهایی هستند که ازدواج نکرده باشند.
وای بر تو ای عکاف
ای عکاف ازدواج کن. ازدواج کن. و اگر ازدواج نکنی از جمله ی خطاکاران خواهی بود.
در این وقت عکاف گفت: ای پیامبر هم اینک زنی را به همسری من درآور.
در این هنگام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: فلان زن را به عنوان همسر برای تو انتخاب نمودم.
متن عربی حدیث

الشَّیْخُ أَبُو الْفُتُوحِ الرَّازِیُّ فِی تَفْسِیرِهِ،:

عَنْ عَکَّافِ بْنِ وَدَاعَةَ الْهِلَالِیِّ قَالَ:

أَتَیْتُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله)

فَقَالَ لِی یَا عَکَّافُ أَ لَکَ زَوْجَةٌ

قُلْتُ لَا

قَالَ أَ لَکَ جَارِیَةٌ

قُلْتُ لَا

قَالَ وَ أَنْتَ صَحِیحٌ مُوسِرٌ

قُلْتُ نَعَمْ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ

قَالَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنْ إِخْوَانِ الشَّیَاطِینِ

إِمَّا أَنْ تَکُونَ مِنْ رُهْبَانِ النَّصَارَى

وَ إِمَّا أَنْ تَصْنَعَ کَمَا یَصْنَعُ الْمُسْلِمُونَ

وَ إِنَّ مِنْ سُنَّتِنَا النِّکَاحَ

شِرَارُکُمْ عُزَّابُکُمْ وَ أَرَاذِلُ مَوْتَاکُمْ عُزُّابُکُمْ إِلَى أَنْ قَالَ

وَیْحَکَ یَا عَکَّافُ تَزَوَّجْ تَزَوَّجْ

فَإِنَّکَ مِنَ الْخَاطِئِینَ

قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ

زَوِّجْنِی قَبْلَ أَنْ أَقُومَ

فَقَالَ (صلی الله علیه و آله) زَوَّجْتُکَ کَرِیمَةَ بِنْتَ کُلْثُومٍ الْحِمْیَرِیِّ (1)
____________________________________________
1. مستدرک ج 14 ص 156

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۲
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

انسان ازدواج کرده ای که خواب است، نزد خداوند از انسان مجرد روزه دار شب زنده دار بهتر است!

البته این روایت در مورد کسی است که زمینه از دواج برایش مهیا است و عمدا ازدواج نکند و در مورد کسی است که می تواند شرائط را مهیا کند و نکند.

و قال صلّى اللّه علیه و آله و سلّم: المتزوّج النائم أفضل عند اللّه من الصائم القائم العزب.
----------------------------------------------
جامع الأخبار(للشعیری)، ص: 101

 

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۹
محمد رضا اعظمی راد

به نام تو ای بی نیاز مطلق
اى فرزند آدم! من بى‌نیازى هستم که نیازمند نمى‌شوم؛ مرا در آنچه بدان امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را بى‌نیازى کنم که نیازمند نشوى. اى فرزند آدم! من زنده‌اى هستم که نمى‌میرم، مرا در آنچه امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را زنده‌اى قرار دهم که فنا نشوى. اى فرزند آدم! من چون چیزى را بخواهم، به آن مى‌گویم: باش! پس موجود مى‌شود؛ مرا در آنچه امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را چنین سازم که هر چه را بخواهى، بگویى: باش! پس موجود شود.

یَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنیٌّ لاَ أَفْتَقِرُ أَطِعْنی فیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلْکَ غَنِیّاً لاتَفْتَقِرُ، یَا ابْنَ‌آدَمَ أَنَا حَىٌّ لاأَمُوتُ أَطِعْنی فیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلُکَ حَیّاً لا تَمُوتُ؛ یَا ابْنَ‌آدَمَ أَنا أَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ أَطِعْنی فیما أَمَرْتُکَ أَجْعَلُکَ تَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۳۷
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
حسین بن علوان گوید: در مجلسى نشسته بودیم که دانش مى‏ آموختیم 
و هزینه سفر من تمام شده بود، یکى از رفقا بمن گفت: 
براى این گرفتاریت به که امیدوارى؟ گفتم: بفلانى، گفت: پس به خدا سوگند که حاجتت برآورده نشود و به آرزویت نرسى، و مرادت حاصل نشود، 
گفتم: تو از کجا دانستى خدایت رحمت کند.

گفت: امام صادق (علیه السّلام) به من حدیث فرمود که: در یکى از کتاب ها خوانده است که خداى تبارک و تعالى می فرماید: به عزت و جلال و بزرگوارى و رفعتم بر عرشم سوگند که آرزوى هر کس را که به غیر من امید بندد، با نا امیدى قطع می کنم 
و در نزد مردم بر او جامه خوارى می پوشانم، و او را از تقرب خود میرانم 
و از فضلم دور میکنم، او در گرفتاریها به غیر من آرزو مى‏ بندد، در صورتى که گرفتاریها بدست من است؟ و به غیر من امیدوار مى‏ شود و در فکر خود در خانه ی غیر مرا می کوبد؟ 
با آنکه کلیدهاى همه درهاى بسته نزد من است و در خانه من براى کسى که مرا بخواند باز است.

کیست که در گرفتاری هایش به من امید بسته و من امیدش را قطع کرده باشم؟ 
کیست که در کارهاى بزرگش به من امیدوار گشته و من امیدش را از خود بریده باشم، من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به حفظ و نگهدارى من راضى نگشتند و آسمان هایم را از کسانى که از تسبیحم خسته نشوند (فرشتگان) پر کردم و به آنها دستور دادم که درهاى میان من و بندگانم را نبندند. ولى آنها به قول من اعتماد نکردند، مگر آن بنده نمیداند که چون حادثه‏ اى از حوادث من او را بکوبد، کسى جز به اذن من آن را از او برندارد، پس چرا از من روى‏گردانست. 
من با وجود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به او می دهم سپس آن را از او میگیرم، و او برگشتش را از من نمی خواهد و از غیر من می خواهد؟ او در باره من فکر می کند که ابتدا و پیش از خواستن او عطا می کنم، ولى چون از من بخواهد به سائل خود جواب نمی گویم؟ مگر من بخیلم که بنده‏ ام مرا بخیل می داند؟ 
مگر هر جود و کرمى از من نیست؟ مگر عفو و رحمت دست من نیست؟.

مگر من محل آرزوها نیستم؟ پس که میتواند آرزوها را پیش از رسیدن به من قطع کند [که میتواند آرزوها را جز من قطع کند] آیا آنها که بغیر من امید دارند نمیترسند؟ (از عذابم یا از بریدن آرزویشان‏ یا از مقام قربم یا از قطع نعمتهایم از آنها) اگر همه اهل آسمانها و زمینم بمن امید بندند، و بهر یک از آنها باندازه امیدوارى همه دهم، بقدر عضو مورچه‏اى از ملکم کاسته نشود، چگونه کاسته شود از ملکى که من سرپرست او هستم؟ پس بدا بحال آنها که از رحمتم نومیدند، و بدا بحال آنها که نافرمانیم کنند و از من پروا نکنند.
عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ قَالَ: کُنَّا فِی مَجْلِسٍ نَطْلُبُ فِیهِ الْعِلْمَ وَ قَدْ نَفِدَتْ نَفَقَتِی فِی بَعْضِ الْأَسْفَارِ فَقَالَ لِی بَعْضُ أَصْحَابِنَا مَنْ تُؤَمِّلُ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ فَقُلْتُ فُلَاناً 
فَقَالَ إِذاً وَ اللَّهِ لَا تُسْعَفُ‏ حَاجَتُکَ وَ لَا یَبْلُغُکَ أَمَلُکَ وَ لَا تُنْجَحُ طَلِبَتُکَ 
قُلْتُ وَ مَا عَلَّمَکَ رَحِمَکَ اللَّهُ قَالَ إِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ 
(علیه السّلام) حَدَّثَنِی أَنَّهُ قَرَأَ فِی بَعْضِ الْکُتُبِ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى یَقُولُ: 

وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ مَجْدِی وَ ارْتِفَاعِی عَلَى عَرْشِی 
لَأَقْطَعَنَّ أَمَلَ کُلِّ مُؤَمِّلٍ [مِنَ النَّاسِ‏] غَیْرِی بِالْیَأْسِ 
وَ لَأَکْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذَلَّةِ عِنْدَ النَّاسِ 
وَ لَأُنَحِّیَنَّهُ‏ مِنْ قُرْبِی 
وَ لَأُبَعِّدَنَّهُ مِنْ فَضْلِی 
أَ یُؤَمِّلُ غَیْرِی فِی الشَّدَائِدِ وَ الشَّدَائِدُ بِیَدِی‏ 
وَ یَرْجُو غَیْرِی 
وَ یَقْرَعُ بِالْفِکْرِ بَابَ غَیْرِی‏ 
وَ بِیَدِی مَفَاتِیحُ الْأَبْوَابِ وَ هِیَ مُغْلَقَةٌ وَ بَابِی مَفْتُوحٌ لِمَنْ دَعَانِی فَمَنْ ذَا الَّذِی أَمَّلَنِی لِنَوَائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ دُونَهَا 
وَ مَنْ ذَا الَّذِی رَجَانِی لِعَظِیمَةٍ فَقَطَعْتُ رَجَاءَهُ مِنِّی 
جَعَلْتُ آمَالَ عِبَادِی عِنْدِی مَحْفُوظَةً فَلَمْ یَرْضَوْا بِحِفْظِی 
وَ مَلَأْتُ سَمَاوَاتِی مِمَّنْ لَا یَمَلُّ مِنْ تَسْبِیحِی وَ أَمَرْتُهُمْ أَنْ لَا یُغْلِقُوا الْأَبْوَابَ بَیْنِی وَ بَیْنَ عِبَادِی فَلَمْ یَثِقُوا بِقَوْلِی‏ 
أَ لَمْ یَعْلَمْ [أَنَ‏] مَنْ طَرَقَتْهُ نَائِبَةٌ مِنْ نَوَائِبِی أَنَّهُ لَا یَمْلِکُ کَشْفَهَا أَحَدٌ غَیْرِی إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِی 
فَمَا لِی أَرَاهُ لَاهِیاً عَنِّی 
أَعْطَیْتُهُ بِجُودِی مَا لَمْ یَسْأَلْنِی ثُمَّ انْتَزَعْتُهُ عَنْهُ فَلَمْ یَسْأَلْنِی رَدَّهُ وَ سَأَلَ غَیْرِی 
أَ فَیَرَانِی‏ أَبْدَأُ بِالْعَطَاءِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ أُسْأَلُ فَلَا أُجِیبُ سَائِلِی 
أَ بَخِیلٌ أَنَا فَیُبَخِّلُنِی عَبْدِی‏ 
أَ وَ لَیْسَ الْجُودُ وَ الْکَرَمُ لِی 
أَ وَ لَیْسَ الْعَفْوُ وَ الرَّحْمَةُ بِیَدِی 
أَ وَ لَیْسَ أَنَا مَحَلَّ الْآمَالِ فَمَنْ یَقْطَعُهَا دُونِی 
أَ فَلَا یَخْشَى الْمُؤَمِّلُونَ أَنْ یُؤَمِّلُوا غَیْرِی 
فَلَوْ أَنَّ أَهْلَ سَمَاوَاتِی وَ أَهْلَ أَرْضِی أَمَّلُوا جَمِیعاً ثُمَّ أَعْطَیْتُ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ مِثْلَ مَا أَمَّلَ الْجَمِیعُ مَا انْتَقَصَ مِنْ‏ مُلْکِی مِثْلَ عُضْوِ ذَرَّةٍ وَ کَیْفَ یَنْقُصُ مُلْکٌ أَنَا قَیِّمُهُ 
فَیَا بُؤْساً لِلْقَانِطِینَ مِنْ رَحْمَتِی 
وَ یَا بُؤْساً لِمَنْ عَصَانِی وَ لَمْ یُرَاقِبْنِی.
________________________

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم            در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من      به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی           که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی         مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو            بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند             که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند       که گم کنی که سر چشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت                     نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست            وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

_____________________________________________

مولوی دیوان شمس غزلیات غزل شماره 1725

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۲۵
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند بداود وحى کرد من پنج چیز را در پنج چیز قرار داده‏ ام ولى مردم آن را در پنج چیز دیگر می جویند ولى نمى ‏یابند.

       1)            علم را در گرسنگى و کوشش قرار داده‏ ام آنها در سیرى و آسایش مى‏ جویند و نمى ‏یابند.

       2)            شخصیت را در اطاعت خود قرار داده‏ ام آنها در خدمت سلطان مى‏ جویند و نمی یابند

       3)             بى‏ نیازى را در قناعت قرار داده ‏ام و آنها در ثروت می جویند و نمى ‏یابند

       4)             و رضاى خود را در مخالفت با نفس قرار داده ‏ام آنها در خشنودى نفس مى ‏جویند و نمی یابند

       5)             و آسایش را در بهشت قرار داده ‏ام و آنها در دنیا می جویند و نمى ‏یابند

رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَعَالَى

إِنِّی وَضَعْتُ خَمْسَةَ أَشْیَاءَ فِی خَمْسَةٍ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی خَمْسَةٍ أُخْرَى فَمَتَى یَجِدُونَ

إِنِّی وَضَعْتُ الْعِزَّ فِی طَاعَتِی وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی أَبْوَابِ السَّلَاطِینِ فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ وَضَعْتُ الْعِلْمَ وَ الْحِکْمَةَ فِی الْجُوعِ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی الشِّبَعِ فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ وَضَعْتُ الرَّاحَةَ فِی الْجَنَّةِ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی الدُّنْیَا فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ إِنِّی وَضَعْتُ الْغِنَى فِی الْقَنَاعَةِ وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی الْمَالِ فَمَتَى یَجِدُونَ

وَ وَضَعْتُ رِضَائِی فِی مُخَالَفَةِ الْهَوَى وَ النَّاسُ یَطْلُبُونَ فِی مُخَالَفَتِی فَمَتَى یَجِدُونَ.[1]
________________________________________

[1] جامع الأخبار(للشعیری) ؛ ص184

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۸
محمد رضا اعظمی راد

به نام خدا

امام زین العابدین عَلَیْهِ السَّلَامُ فرمود:

مردى نزد پیغمبر خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ آمد و اظهار داشت: اى رسول خدا! من هر کار زشتى را انجام داده‏ام، آیا برایم راه توبه هست؟

حضرت رسول صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فرمود: آیا از پدر و مادرت کسى زنده هست؟

گفت: آرى، پدرم زنده است، فرمود: برو و به او نیکى و خدمت کن.

وچون آن شخص از مجلس بیرون رفت، حضرت فرمود: ای کاش مادرش زنده بود.

فَضَالَةُ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ حَکَمِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِیِّ ص فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا مِنْ عَمَلٍ قَبِیحٍ إِلَّا قَدْ عَمِلْتُهُ فَهَلْ لِی مِنْ تَوْبَةٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَهَلْ مِنْ وَالِدَیْکَ أَحَدٌ حَیٌّ؟ قَالَ أَبِی قَالَ فَاذْهَبْ فَبَرَّهُ قَالَ فَلَمَّا وَلَّى قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَوْ کَانَتْ‏ أُمُّهُ‏.

______________________________________________
1. الزهد ؛ النص ؛ ص35

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۱:۱۵
محمد رضا اعظمی راد

هان!که خداوند بزرگ واحد                        خود خبر از روز قیامت دهد

زود شود بر همه کس اشکار                           راستی وعدی پرودگار

دیده ی دل بازکن اینک ببین                        جلوه ی آیات خدا در زمین

رشد درختان ز دل دانه ها                           ناز گل و گردش پروانه ها

مرغ شب و زمزمه ی جویبار                       ریزش پر همهمه ی آبشار

این همه آیات که بیهوده نیست            غیرخدا خالق و فیاض کیست؟

ای بشر امروزبکن فکر خویش              هست تو را روز حسابی به پیش

روزمکافات گناه و ثواب                            روز گرفتاری و (یوم الحساب)

روز حساب بد و نیک همه                         عدل خدا قاضی این محکمه

هرکه درآن محکمه محکوم شد               خوار و سر افکنده و محروم شد

قسمت او در طبقات جحیم                  حسرت و درد است و عذاب الیم

منزل هر مومن نیکو سرشت                  غرفه ی پر نعمت باغ بهشت

عطر گل و موج خوش نهرها                       برتر از آن قرب و رضای خدا

حسان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام‏ الْبَیْتُ‏ الَّذِی‏ یُقْرَأُ فِیهِ‏ الْقُرْآنُ‏ وَ یُذْکَرُ اللَّهُ‏ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ
تَکْثُرُ بَرَکَتُهُ
وَ تَحْضُرُهُ الْمَلَائِکَةُ
وَ تَهْجُرُهُ الشَّیَاطِینُ
وَ یُضِی‏ءُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ کَمَا تُضِی‏ءُ الْکَوَاکِبُ‏ لِأَهْلِ الْأَرْضِ
وَ إِنَّ الْبَیْتَ الَّذِی لَا یُقْرَأُ فِیهِ الْقُرْآنُ وَ لَا یُذْکَرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ
تَقِلُّ بَرَکَتُهُ
وَ تَهْجُرُهُ الْمَلَائِکَةُ
وَ تَحْضُرُهُ الشَّیَاطِینُ.
امیر المؤمنین علیه‌السلام فرمود:
خانه‏ای که در آن قرآن خوانده شود و ذکر خدای عز و جل (و یاد او) در آن بشود،
برکتش بسیار گردد،
و فرشتگان در آن بیایند
و شیاطین از آن دور شوند،
و برای اهل آسمان می‏درخشد چنانچه ستارگان برای اهل زمین می‏درخشند،
و خانه‏ای که در آن‏ قرآن خوانده نشود و ذکر خدای عز و جل در آن نشود
برکتش کم شود،
و فرشتگان از آن دور شوند
و شیاطین در آن حاضر گردند.
_____________________________________
اصول کافی جلد 2 ص 610

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۶
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
رسول خدا (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) فرمود:
الا ای امت محمّد یاد کنید محمّد و خاندانش را در هر پیش آمد بد و هر سختی تا خدا فرشته‏ های شما را بر دیوانی که آهنک شما کنند یاری دهد،

زیرا با هر کدام شما یک فرشته است در سمت راست که نیکی ‏های شما را نویسد، و یکی در چپ که کردار بد را نویسد

و با هر کس دو شیطان است از سوی ابلیس که او را گمراه کنند.
و چون در دلش وسوسه کنند باید بگوید:

«لا حول و لا قوة الا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمد و آله»

که آن دو شیطان گم شوند و نزد ابلیس روند و شکوه کنند و گویند کار او ما را درمانده کرده ما را با دیوان پلید کمک کن و پیوسته بدانها کمک رساند تا بهزار دیو پلید و گرد او آیند و هرگاه آهنگ او کنند یاد خدا کند و بر محمّد و خاندان پاکش صلوات فرستند و راه و روزنه‏ای به او نیابند، و به ابلیس گویند، جز خودت کسی مرد او نیست،

باید خودت با لشکریانت بروی و او را مغلوب سازی و گمراه کنی.
ابلیس با لشکریانش آهنگ او کنند، و خدا تعالی بفرشته ‏ها فرماید

این ابلیس است که با لشکرش آهنگ فلان بنده یا فلان کنیز مرا کرده

الا باید با او نبرد کنید، و با آنها کارزار کنند و در برابر هر دیو پلیدی صد هزار فرشته اسب سوار که شمشیر و نیزه و کمان و تیر و کارد آتشین دارند بیایند و این اسلحه آتشین را در آنها گزارند و آنها را بیرون رانند و بکشند و ابلیس را اسیر کنند و زیر اسلحه آرند.
و او گوید پروردگارا وعده‏ات، وعده‏ات، تو مرا تا روز وقت معلوم مهلت دادی، خدا بفرشته ‏ها فرماید بدو وعده دادم که او را نمیرانم، وعده ندادم که زیر اسلحه نباشد و شکنجه و درد بکشد، او را با اسلحه خود بزنید و از او تشفی کنید که من جانش را بگیرم و زخم فراوان بدو زنند وانگه او را رها کنند و پیوسته بر خود و فرزندان کشته‏اش گریان باشد و برای زخمهای‏ او مرهمی نیست جز شنیدن آواز کفر منش بت پرستان.
و اگر آن مؤمن بطاعت خدا و یاد او و صلوات بر محمّد و خاندانش بپاید آن زخمها بر تن ابلیس بمانند و اگر بنده از وضع خود بگردد و در مخالفت با خدا عزّ و جلّ و در گناهان اندر شود، زخمهای ابلیس خوب شوند، و بر آن بنده نیرو یابد تا باو دهنه زند و بر پشتش سوار شود و بزیر آید و شیطان دیگرش سوار شود و یکی پس از دیگری بر او سوار شوند، و بیارانش گوید در یاد ندارید که ما از دست او چه کشیدیم، اکنون زبون و فرمانبر ما شده تا به نوبت این و آن او سوار شوند.
و آنگاه رسول خدا فرمود: اگر خواهید پیوسته چشم ابلیس را گریان دارید و زخمهای او را دردناک سازید پیوسته بر طاعت خدا و یاد او صلوات بر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم و خاندانش باشید، و اگر از آن دست بکشید اسیر گردید و دیوان پلید بر پشت شما سوار شوند.

دحر إبلیس و أعوانه بمحمد و آله صلوات الله علیهم أجمعین:
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ‏ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله) هَذِهِ نُصْرَةُ اللَّهِ تَعَالَی لِلْیَهُودِ عَلَی الْمُشْرِکِینَ بِذِکْرِهِمْ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.
أَلَا فَاذْکُرُوا یَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ، مُحَمَّداً وَ آلَهُ عِنْدَ نَوَائِبِکُمْ وَ شَدَائِدِکُمْ لِیَنْصُرَ اللَّهُ بِهِ مَلَائِکَتَکُمْ عَلَی الشَّیَاطِینِ الَّذِینَ یَقْصِدُونَکُمْ.
فَإِنَّ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْکُمْ مَعَهُ مَلَکٌ عَنْ یَمِینِهِ یَکْتُبُ حَسَنَاتِهِ، وَ مَلَکٌ عَنْ یَسَارِهِ یَکْتُبُ سَیِّئَاتِهِ، وَ مَعَهُ شَیْطَانَانِ مِنْ عِنْدِ إِبْلِیسَ یُغْوِیَانِهِ، 
فَإِذَا وَسْوَسَا فِی قَلْبِهِ، ذَکَرَ اللَّهَ وَ قَالَ:
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ، 
خَنَسَ الشَّیْطَانَانِ 
ثُمَّ صَارَا إِلَی إِبْلِیسَ فَشَکَوَاهُ 
وَ قَالا لَهُ: قَدْ أَعْیَانَا أَمْرُهُ، 
فَأَمْدِدْنَا بِالْمَرَدَةِ.
فَلَا یَزَالُ یُمِدُّهُمَا حَتَّی یُمِدَّهُمَا بِأَلْفِ مَارِدٍ، 
فَیَأْتُونَهُ، فَکُلَّمَا رَامُوهُ ذَکَرَ اللَّهَ، وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ لَمْ یَجِدُوا عَلَیْهِ طَرِیقاً وَ لَا مَنْفَذاً.
قَالُوا لِإِبْلِیسَ: لَیْسَ لَهُ غَیْرُکَ تُبَاشِرُهُ بِجُنُودِکَ- فَتَغْلِبَهُ وَ تُغْوِیَهُ، فَیَقْصِدُهُ إِبْلِیسُ بِجُنُودِهِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «هَذَا إِبْلِیسُ قَدْ قَصَدَ عَبْدِی فُلَاناً، أَوْ أَمَتِی فُلَانَةَ بِجُنُودِهِ أَلَا فَقَاتِلُوهُمْ» فَیُقَاتِلُهُمْ بِإِزَاءِ کُلِّ شَیْطَانٍ رَجِیمٍ مِنْهُمْ، مِائَةُ [أَلْفِ‏] مَلَکٍ، وَ هُمْ عَلَی أَفْرَاسٍ مِنْ نَارٍ بِأَیْدِیهِمْ سُیُوفٌ مِنْ نَارٍ وَ رِمَاحٌ مِنْ نَارٍ، وَ قِسِیٌّ وَ نَشَاشِیبُ وَ سَکَاکِینُ وَ أَسْلِحَتُهُمْ مِنْ نَارٍ، فَلَا یَزَالُونَ یُخْرِجُونَهُمْ وَ یَقْتُلُونَهُمْ بِهَا، وَ یَأْسِرُونَ إِبْلِیسَ، فَیَضَعُونَ عَلَیْهِ تِلْکَ الْأَسْلِحَةِ فَیَقُولُ: یَا رَبِّ وَعْدَکَ وَعْدَکَ، قَدْ أَجَّلْتَنِی إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.
فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَةِ: «وَعَدْتُهُ أَنْ لَا أُمِیتَهُ، وَ لَمْ أَعِدْهُ أَنْ لَا أُسَلِّطَ عَلَیْهِ السِّلَاحَ وَ الْعَذَابَ وَ الْآلَامَ، اشْتَفُوا مِنْهُ ضَرْباً بِأَسْلِحَتِکُمْ فَإِنِّی لَا أُمِیتُهُ» فَیُثْخِنُونَهُ بِالْجِرَاحَاتِ ثُمَّ یَدْعُونَهُ، فَلَا یَزَالُ سَخِینَ الْعَیْنِ عَلَی نَفْسِهِ- وَ أَوْلَادِهِ الْمَقْتُولِینَ... 
فَإِنْ بَقِیَ هَذَا الْمُؤْمِنُ عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، 
بَقِیَ عَلَی إِبْلِیسَ تِلْکَ الْجِرَاحَاتُ، وَ إِنْ زَالَ الْعَبْدُ عَنْ ذَلِکَ، وَ انْهَمَکَ فِی مُخَالَفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَعَاصِیهِ، 
انْدَمَلَتْ جِرَاحَاتُ إِبْلِیسَ، 
ثُمَّ قَوِیَ عَلَی ذَلِکَ الْعَبْدِ حَتَّی یُلْجِمَهُ وَ یُسْرِجَ عَلَی ظَهْرِهِ وَ یَرْکَبَهُ، 
ثُمَّ یَنْزِلُ عَنْهُ وَ یُرْکِبُ عَلَی ظَهْرِهِ شَیْطَاناً مِنْ شَیَاطِینِهِ، 
وَ یَقُولُ لِأَصْحَابِهِ:
أَ مَا تَذْکُرُونَ مَا أَصَابَنَا مِنْ شَأْنِ هَذَا ذَلَّ وَ انْقَادَ لَنَا الْآنَ حَتَّی صَارَ یَرْکَبُهُ هَذَا.
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله): فَإِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تُدِیمُوا عَلَی إِبْلِیسَ سُخْنَةَ عَیْنِهِ وَ أَلَمَ جِرَاحَاتِهِ فَدَاوِمُوا عَلَی طَاعَةِ اللَّهِ وَ ذِکْرِهِ، وَ الصَّلَاةِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ إِنْ زِلْتُمْ عَنْ ذَلِکَ کُنْتُمْ‏
أُسَرَاءَ إِبْلِیسَ فَیَرْکَبُ أَقْفِیَتَکُمْ بَعْضُ مَرَدَتِهِ.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۰
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم
عبد الرحمن بن سمره گوید: ما یک روز نزد رسول خدا | بودیم که فرمود: من دیشب عجایبی دیدم عرض کردم یا رسول اللَّه چه دیدید؟ برای ما نقل کنید. جان ما و اهل و فرزندان ما به قربان شما باد.
رسول خدا | فرموند: 
1- مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادر آمد و او را بازداشت، 
2- مردی از امتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت.
3- مردی از امتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند یاد خدای عز و جل آمد از میان آنها نجاتش داد. 
4- مردی از امتم را دیدم که فرشته‏های عذاب دوره‏اش کرده بودند و نمازش آمد و جلو آنها را گرفت. 
5- مردی از امتم را دیدم که از تشنگی له له میزد و بهر حوضی میرسید رانده می­شد روزه ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد. 
6- مردی از امتم را دیدم که بهر حلقه‏ای از انبیاء نزدیک می­شد او را می­راندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی منش نشانید. 
7- مردی از امتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره‏اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و بروشنی رسانیدند. 
8- مردی از امتم را دیدم که با مؤمنان سخن می­کرد و با او سخن نمی­کردند و صله رحمش آمد و گفت ای گروه مؤمنان با او سخن کنید که او صله رحم می­کرد مؤمنان با او سخن کردند و دست دادند و با آنها همراه شد. 
9- مردی از امتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره آتش کرده بود، صدقه‏اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد. 
10- مردی از امتم را دیدم که مأموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر به معروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و بملائکه رحمت سپردند. 
11- مردی از امتم را دیدم که به زانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست حسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد.
12- مردی از امتم را دیدم که نامه عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه عملش را گرفت و بدست راستش داد. 
13- مردی از امتم را دیدم که میزانش سبک بود نمازهای زیادی که بجا آورده بود آمد و میزانش را سنگین کرد. 
14- مردی از امتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او بخدا آمد و او را نجات داد. 
15- مردی از امتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشکها که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را در آوردند. 
16- مردی از امتم را دیدم چون شاخه خرما در برابر باد سخت بر پل صراط می­لرزید خوش‏گمانی او به خدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت.
17- مردی از امتم را دیدم روی صراط گاهی سینه می­کشید و گاهی سر دست می­رفت و گاهی آویزان می­شد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را بر پا داشت و از صراط گذشت. 
18- مردی از امتم را دیدم که بدرهای بهشت می­رفت و بهر دری می­رسید بروی او بسته می­شد شهادت او بیگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را بروی او گشود.
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: کُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ | یَوْماً فَقَالَ إِنِّی رَأَیْتُ الْبَارِحَةَ عَجَائِبَ‏ قَالَ‏ فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رَأَیْتَ حَدِّثْنَا بِهِ فِدَاکَ أَنْفُسُنَا وَ أَهْلُونَا وَ أَوْلَادُنَا
فَقَالَ |:
1- رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ قَدْ أَتَاهُ مَلَکُ الْمَوْتِ لِیَقْبِضَ رُوحَهُ فَجَاءَهُ بِرُّهُ بِوَالِدَیْهِ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
2- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ بُسِطَ عَلَیْهِ عَذَابُ الْقَبْرِ فَجَاءَهُ وُضُوؤُهُ فَمَنَعَهُ مِنْهُ
3- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ الشَّیَاطِینُ فَجَاءَهُ ذِکْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَجَّاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ
4- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَلْهَثُ عَطَشاً کُلَّمَا وَرَدَ حَوْضاً مُنِعَ مِنْهُ فَجَاءَهُ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَسَقَاهُ وَ أَرْوَاهُ
5- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدِ احْتَوَشَتْهُ مَلَائِکَةُ الْعَذَابِ فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ فَمَنَعَتْهُ مِنْهُمْ
6- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی وَ النَّبِیُّونَ حَلَقاً حَلَقاً کُلَّمَا أَتَی حَلْقَةً طُرِدَ فَجَاءَهُ اغْتِسَالُهُ مِنَ الْجَنَابَةِ فَأَخَذَ بِیَدِهِ فَأَجْلَسَهُ إِلَی جَنْبِی
7- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی بَیْنَ یَدَیْهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ خَلْفِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ یَمِینِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ شِمَالِهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ تَحْتِهِ ظُلْمَةٌ مُسْتَنْقِعاً فِی الظُّلْمَةِ فَجَاءَهُ حَجُّهُ وَ عُمْرَتُهُ فَأَخْرَجَاهُ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ أَدْخَلَاهُ النُّورَ
8- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یُکَلِّمُ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُکَلِّمُونَهُ فَجَاءَهُ صِلَتُهُ لِلرَّحِمِ فَقَالَ یَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِینَ کَلِّمُوهُ فَإِنَّهُ کَانَ وَاصِلًا لِرَحِمِهِ فَکَلَّمَهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ صَافَحُوهُ وَ کَانَ مَعَهُمْ
9- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی یَتَّقِی وَهْجَ النِّیرَانِ وَ شَرَرَهَا بِیَدِهِ وَ وَجْهِهِ فَجَاءَتْهُ صَدَقَتُهُ فَکَانَتْ ظِلًّا عَلَی رَأْسِهِ وَ سِتْراً عَلَی وَجْهِهِ
10- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ أَخَذَتْهُ الزَّبَانِیَةُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَجَاءَهُ أَمْرُهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهْیُهُ عَنِ الْمُنْکَرِ فَخَلَّصَاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ وَ جَعَلَاهُ مَعَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ
11- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی جَاثِیاً عَلَی رُکْبَتَیْهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَحْمَةِ اللَّهِ حِجَابٌ فَجَاءَهُ حُسْنُ خُلُقِهِ فَأَخَذَهُ بِیَدِهِ وَ أَدْخَلَهُ فِی رَحْمَةِ اللَّهِ
12- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَتْ صَحِیفَتُهُ قِبَلَ شِمَالِهِ فَجَاءَهُ خَوْفُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَخَذَ صَحِیفَتَهُ فَجَعَلَهَا فِی یَمِینِهِ
13- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَجَاءَهُ إِفْرَاطُهُ فِی صَلَاتِهِ فَثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ [فَجَاءَهُ أَفْرَاطُهُ فَثَقَّلُوا مَوَازِینَهُ‏]
14- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَائِماً عَلَی شَفِیرِ جَهَنَّمَ فَجَاءَهُ رَجَاؤُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاسْتَنْقَذَهُ مِنْ ذَلِکَ
15- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ هَوَی فِی النَّارِ فَجَاءَتْهُ دُمُوعُهُ الَّتِی بَکَی مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ فَاسْتَخْرَجَتْهُ مِنْ ذَلِکَ
16- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَرْتَعِدُ کَمَا یَرْتَعِدُ السَّعَفَةُ فِی یَوْمِ رِیحٍ عَاصِفٍ فَجَاءَهُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِاللَّهِ فَسَکَنَ رَعْدَتُهُ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
17- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یَزْحَفُ أَحْیَاناً وَ یَحْبُو أَحْیَاناً وَ یَتَعَلَّقُ أَحْیَاناً فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ عَلَیَّ فَأَقَامَتْهُ عَلَی قَدَمَیْهِ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ
18- وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی انْتَهَی إِلَی أَبْوَابِ الْجَنَّةِ کُلَّمَا انْتَهَی إِلَی بَابٍ أُغْلِقَ دُونَهُ فَجَاءَتْهُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ صَادِقاً بِهَا فَفَتَحَتْ لَهُ الْأَبْوَابَ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
محمد رضا اعظمی راد

بسم الله الرحمن الرحیم

حقیر چندین سال پیش که قم بودم تقریبا در سال 1387 در سازمان حج و زیارت ثبت نام کردم که به عنوان روحانی کاروان عتبات (کربلا) پذیرفته شوم بعد ثبت نام کردم و امتحاناتش را دادم و به عنوان روحانی کاروان پذیرفته شدم.
برای اولین بار با کاروان شهرستان کنگاور کرمانشاه به کربلا رفتم. خیلی خوب و عالی بود بعدها با کاروان های شهرهای دیگر هم چند بار دیگر به عنوان روحانی کاروان به عتبات عالیات (کربلا) رفتم.
در یکی از سفر ها دست بر قضا شب شهادت موسی بن جعفر (علیه السلام) مصادف شد با حضور ما در کاظمین، توفیق بزرگی بود.


وقتی فهمیدم که شب شهادت در کاظمین هستیم خیلی خوشحال شدم و کمی هم ترسیدم چون اوضاع و احوال عراق خیلی از نظر انفجارهای زیاد خراب بود.
برنامه کاروان ما این بود که سه روز در نجف باشیم و سه روز در کربلا و چند ساعت در سامرا و یک روز در کاظمین و برگردیم
به هر حال وقتی در نجف بودیم شنیدیم که مردم نجف دارند پیاده حرکت می کنند که تقریبا هفت روز دیگر برسند کاظمین و شب شهادت آنجا عرض ادب کنند.
سه روز در نجف بودیم و زیارت کردیم و با اتوبوس  به سمت کربلا راه افتادیم. سه روزی که در کربلا بودیم شنیدیم که مردم دارند رهسپار زیارت موسی بن جعفر (علیه السلام) می شوند که تقریبا سه یا چهار روز دیگر پیاده به شهر کاظمین برسند.
سه روز کربلا هم گذشت و آمدیم سامرا و زیارت کردیم و آمدیم به سمت کاظمین که موکب ها آغاز شد و آب و غذای نذری می دادند و شور و حال عجیبی در مردم عزیز کشور عراق بود. زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، دوروبر جاده پیاده می رفتند و می گفتند
یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر ...


به هر حال تقریبا ده کیلومتری کاظمین به انبوه زائران برخوردیم و نمی توانستیم با اتوبوس جلوتر برویم همه با هماهنگی مدیر کاروان پیاده شدیم پیرزنها و پیرمردها می گفتند: وای ده کیلومتر پیاده برویم؟!
مدیر کاروان به من گفت: حاج آقا شما باید در اداره و هدایت کاروان به من کمک کنید کار بسیار دشواری است و بسیار شلوغ است.
گفتم: چشم.
سپس مدیر کارت ویزیت مهمانسرایی که باید به آنجا می رفتیم را به همه داد و تاکید کرد که چند قدمی درب اصلی حرم است و باید به سمت گنبدها برویم تا به مهمانسرا نزدیک شویم و سپس برای اقامه نماز جماعت در حرم مطهر آماده شویم .

یکی از کارهای مؤثر و مهم مدیر این بود پارچه های کوچک نارنجی رنگ به زنهای کاروان داد و گفت پشت سرشان به چادر وصل کنند تا گم نشوند.
مدیر به من گفت: من جلو می روم و پرچم کاروان را بالا نگه می دارم و شما آخرین نفر باشید که وقتی شما را دیدم مطمئن باشم دیگر کسی پشت سر شما نیست و گم نشده چون شما عبا و عمامه دارید من راحت‌تر شما را پیدا می کنم و می فهمم کسی گم نشده. باز هم گفتم: به روی دیده، حتما.
به هر حال مدیر در آن هیاهو به راه افتاد و کاروانیان پشت سرش به راه افتادند و من بیچاره هم آخر کار حرکت می کردم.

گاهی به پیرزنها می گفتم: تندتر حرکت کنید من پرچم مدیر را نمی بینم ولی کُند حرکت می کردند و اذیت می شدم به هر حال با هزار رنج و سختی به نزدیکی های حرم مطهر موسی ابن جعفر و امام جواد (علیهم السلام) رسیدیم دو گنبد طلایی و زیبا و قشنگ به راستی دلهای همه شکسته بود و همه از ته دل با عرب ها
یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر


را زمزمه می کردیم و می رفتیم که ناگهان یک راهبند بزرگ که عمودی بود کمکم افقی شد و جلو راه را بست.
مدیر کاروان و چند نفر از افراد کاروان رفته بودند ولی بقیه کاروان پشت این راهبند ماندیم من داد زدم آقای مدیر آقای مدیر ولی در این جار و جنجال هرگز صدای من را نشنید و دور شد و به هیچ وجه پرچم هم دیگر دیده نمی شد.  

من به عربی به مسئول راهبند که پلیس عراقی بود گفتم: چرا راه را بستی؟ 
گفت خیلی ازدحام است و این مسیر نمی تواند هم رفت و هم برگشت باشد باید فقط مسیر برگشت از حرم باشد
من گفتم نصف کاروان ما رفتند اجازه بده بقیه کاروان هم برویم بعد مسیر را ببند
گفت نه اصلا امکان ندارد بالاخره راهبند به وسط یک کاروان می خورد  و نمی توانم چندین بار راهبند را باز و بسته کنم. چند بار با جدیت تکرار کردم ولی او حرف خودش را می زد.
مدتی صبر کردیم تا شاید وقتی دیدند ما نیامدیم برگردند ولی خبری نشد از پلیس عراق پرسیدم حالا از کجا به سمت حرم برویم با دست سمت راست را نشان داد و به راه افتادیم
در دلم گفتم یا صاحب الزمان من که مدیر کاروان نیستم من که راه را بلد نیستم حالا چه کار کنیم توی کشور غریب مسئولیت اعضای کاروان را به عهده گرفتن خیلی سخت است کمکم کن و در دلم مرتب این ذکر مقدس یا صاحب الزمان را تکرار می کردم


ولی زنها و مردهای کاروان می گفتند درسته که مدیر و چند نفر از اعضای کاروان را گم کردیم ولی الحمدلله حاج آقا همراه ما هست و روحانی مورد اعتمادی است و همه جا را بلد است و از این حرفها...
چند قدمی که رفتیم دوباره پلیس عراق جلو ما را گرفت و گفت زنان برای تفتیش به این اتاقک بروند و مردان برای تفتیش به آن سو بروند من به پلیس عراق گفتم دوست عزیز ما چند بار تفتیش شدیم و خیلی راه پیاده آمدیم مدیر و چند نفر از اعضای کاروان را گم کردیم اجازه بده که دیگر تفتیش نشویم.
پلیس عراق با پافشاری و جدیدت گفت: امکان ندارد امشب شب شهادت است. ازدحام است. من از کجا به شما اعتماد کنم تفتیش برای همه است. 

گفتم چشم
همه به تفتیش رفتیم و مردها زود بیرون آمدیم ولی تفتیش زنها خیلی طول کشید. 
به هر حال کم کم اذان مغرب و عشا را گفتند و اصلا امکان نداشت که ما بتوانیم در این غوغا نماز بخوانیم با خودم گفتم اینجا چند قدمی مهمانسرا هستیم می رویم نماز را در مسافرخانه به جماعت می خوانیم و پس از آن می رویم حرم ولی قبلا انتظار داشتم نماز را در حرم بخوانیم ولی نشد.
چند قدمی که دوباره به سمت هتل راه افتادیم دوباره پلیس جلو ما را گرفت و اشاره به تفتیش النساء و تفتیش الرجال کرد واقعا همه به ستوه آمده بودیم و از اینکه اجازه بدهند تفتیش نشویم نا امید بودیم تازه بعضی وقتها که به پلیس می گفتم اجازه بده ما رد شویم و تفتیش نشویم بیشتر مظنون می شد و به ما شک می کرد و

خلاصه از این تفتیش به آن تفتیش و هر چه می رفتیم نمی رسیدیم. 
داشتیم به طور کامل حرم را از کوچه های اطرافش دور می زدیم زنهای کاروانمان به سر خودشان می زدند و از شدت خستگی و ناراحتی گریه می کردند چند ساعت طول کشید نماز هم خیلی دیر شد و داخل پاهای من می لرزید بارها به امام زمان متوسل شدم و از او کمک خواستم
خلاصه به یک بازار میوه و تره‌بار بزرگ رسیدیم که اگر از بازار عبور می کردیم نزدیک حرم و هتل بودیم چون به حرم نزدیکتر شده بودیم
ازدحام فوق العاده زیاد بود در حدی که بعضی وقتها جمعیت ما را این طرف و آن طرف می برد من خیلی موظب بودم که با نامحرم برخورد نکنم و اگر می دیدم دارم با نامحرم برخود می کنم کمی هل می دادم و خودم را می کشیدم به سمت مردها بعضی ها که ایرانی بودند می گفتند حاج آقا شما دیگر چرا هل می دهید.
و اما زنان کاروان ما چون همه آن پارچه نارنجی رنگ را پشت سرشان وصل کرده بودند و با یک دست چادرشان را محکم گرفته بودند و با دست دیگر چادر بغل دستی را محکم گرفته بودند از همدیگر جدا نمی شدند و گم نشدند من هم مواظبشان بودم و آویزان کردن پارچه های نارنجی خیلی کمک کرد البته مدیر این تدبیر را اندیشیده بود هر کجا هست خدا جزای خیرش دهد.

 به هر حال رسیدیم به در خروجی بازار میوه و من از آن طرف داشتم در حرم را می دیدم

اگر از این در خروجی و دژبانی و تفتیش رد می شدیم خیلی به مهمانسرا نزدیک می شدیم.
نزدیک های این در بزرگ یک ورق آهن کلفت عمودی قرار داده بودند تقریبا با ارتفاع هفتاد هشتاد سانتی متر خیلی برایم سخت بود که با عبا و قبا بالای آن بروم و از آن رد شود خیلی خجالت می کشیدم ولی ناگهان دیدم مامورها و سرباز ها از آن طرف در، دارند در بزرگ را می بندند پریدم بالای ورق آهنی و رد شدم و چندتا مرد ایرانی اینجا ایستاده بودند گفتم: بروید کنار کاروان ما باید حتما از این در قبل از اینکه بسته شود ردشوند خودم را به کنار در رساندم یک جوان عرب آن طرف داشت با سرعت دو طرف در را به هم نزدیک می کرد ولی این آقای ایرانی که جلو من ایستاده بود کنار نمی رفت که با سرباز عرب صحبت کنم و بگویم ما چقدر خسته شدیم و بیچاره شدیم و ...
چند بار گفتم دوست عزیز برو کنار ولی اعتنا نکرد اصرار کردم توجه نکرد من هم او را محکم کنار زدم و تقریبا پنج سانتی متر مانده بود که در کاملا بسته شود پشت دستهایم را به هم چسباندم و هر دو دستم را لای در قرار دادم من فشار می دادم که باز کنم و آن جوان عرب فشار می داد که ببندد
دیدم با اینکه من از او بزرگتر هم ولی زور او بیشتر است دستهایم داشت له می شد داشتم می مردم بلند بلند شروع کردم با امام زمان (عجل الله فرجه) حرف زدن
گفتم آقا جان، ارباب جان، مهدی جان، مولی جان، ما از روز اولی که آمدیم وارد حوزه علمیه شدیم گفتند سرباز شما هستیم. حالا ما سرباز خوبی نبودیم تو که مولای خوبی هستی. آقا جان باید بیشتر از همه و قبل از همه به سربازهای خودت کمک کنی چرا بهم کمک نمی کنی؟ چرا؟ چرا؟ به خاطر اینکه بدم؟ به خاطر گناهانم؟ خب آقا جان ارباب جان نگاه کن ببین جد خودتون امام حسین با اینکه حر خیلی گناهکار بود ولی او را بخشید اصلا به روش نیاورد که چه کارهایی کرده است...


لابلای این حرفها با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دیدم کمکم من زورم به او می رسد و کمکم در دارد باز می شود خیلی فشار دادم و در به اندازه ای که وارد شوم باز شد و به زور وارد شدم. 

یک دژبانی نظامی بود چندتا از کوچکترها جلو آمدند با آنها حرف نزدم خیلی معترض بودند که چرا با زور وارد شدم به هر حال به فرمانده رسیدم.
به عربی به او گفتم ما از ایران آمدیم از بعد از نماز ظهر و عصر تا حالا پیاده در راهیم که به مهمانسرا برسیم مدیر و بعضی از اعضای کاروانمان گم شدند نماز نخواندیم زنهای کاروانمان طاقت ندارند دارند گریه می کنند لطفا این در را باز کن تا از اینجا رد شویم. 
به شرطه ها دستور داد فقط و فقط کاروانی که همراه این شیخ ایرانی هستند بروند و بعد در را ببندید از او تشکر کردم و با خودم گفتم خدا را شکر. 
مردها از آن ورق آهنی رد شدند و آمدند ولی برای زنها خیلی سخت بود خلاصه کمکم رد شدند و آمدند اولین زن کاروان ما که بسیار بسیار محجبه و پوشیده بود از آن در بزرگ رد شد. اشتباهی به جای اینکه به سمت راست و به داخل تفتیش النساء برود رفت سمت چپ اصلا نمی دانست کدام طرف باید برود. 
ناگهان پلیس عراق رفت جلو کتف های آن زن را از روی چادر مشکی گرفت و او را به سمت تفتیش النساء پرت کرد. 

یکی از اقوام ما می گوید این طور وقت ها سکوت کن. مواظب خودت باش. کاری به دیگران نداشته باش و گر نه برایت درد سر درست می شود.
من با خودم گفتم اگر حالا دعوا نکنی اصلا آخوند نیستی
و دوباره با خودم گفتم هر چه می خواهد بشود بشود یادم آمد از آن لحظات سخت زندگی امام حسین (علیه السلام) که به او گفتند خانواده ات اسیر می شوند خودت کشته می شوی و ... امام فرمودند هر طور می خواهد بشود بشود من دست از راه خودم بر نمی دارم.
با خودم گفتم بالاترین حدش این است که مرا دستگیر می کنند و شکنجه می کنند و می کشند باشه قبول می کنم. 

آن پلیس عراقی که زن کاروانمان را گرفت و پرت کرد خیلی قوی و بزرگ و وحشتناک بود یک عالمه خشاب همراهش بود و اصلحه در دستش بود و بی سیم و ...
من رفتم جلو به عربی گفتم چرا بهش دست زدی؟ دوباره بلندِ بلند داد زدم گفتم چرا دست زدی؟ بعد نزدیکتر شدم و یخه او را گرفتم و گردنش را فشار دادم ولی او محکم مرا به عقب زد و بلند گفت «شیخ ایرانی عقل ماکو»


خلاصه شرطه های دیگر آمدند و ما را از هم جدا کردند و اجازه ندادند دعوا کنیم.
من داشتم با خودم می گفتم حالا که دعوا کردم حتما من را دستگیر می کنند کنار آن محوطه نظامی بودم و منتظر بودم که دستبند به دستم بزنند و مرا به سمت زندان ببرند که ناگهان یکی دیگر از شرطه های عراقی وارد شد گفت اینجا چه خبر است؟
چرا همه چیز به هم ریخته؟
چرا هیچ کس سر جایش نیست ؟
یکی از سربازها به او گفت شیخ ایرانی با فرمانده دعوا کردند و بعد یواشکی چیزهایی به هم گفتند بعد شرطه ای که تازه آمده بود خیلی یواش به یکی از سربازها گفت با هر دو آنها صحبت می کنم و آنها را آشتی می دهم سرباز گفت نه نه شیخ ایرانی خیلی خطرناک است ممکن است رده بالا نظامی و اطلاعاتی ایران باشد.

من از لابلای صحبتهای آنها فهمیدم که نه تنها نمی خواهند مرا دستگیر کنند بلکه به شدت دارند از من می ترسند.
سریع از آن حالتی که منتظر بودم دستگیرم کنند در آمدم و اعضای کاروان را جمع کردم و از درب بزرگ بازار میوه همگی خارج شدیم و می خواستیم به آن طرف خیابان برویم که به یک هیئت بزرگ عزاداری برخورد کردیم با هر زحمتی که بود از آن هیئت هم رد شدیم و بالاخره به در مهمانسرا رسیدیم
ناگهان یکی از مردهای کاروان که زودتر از ما رسیده بود ما را دید و دنبال زن و دخترش می گشت وقتی دید صحیح و سالم رسیدند خیلی از من تشکر کرد بعد وارد مسافرخانه شدیم به مسؤول مسافرخانه گفتم اجازه بده اعضای کاروان ما شامشان را بخورند بعد نماز و بعد کلید اتاقها را بده

مسؤول هتل گفت:
شما مطمئن هستید که حتما باید به این هتل بیایید؟ گفتم بله اینم کارت ویزیت شما همه داریم.

گفت برگه مانی فست را به من بده
گفتم دست مدیر است الان می گویم به شما بدهد در این هنگام چندتا از کاروانیان که زودتر از ما رسیده بودند گفتند آقای سید هاشمی نیامده
گفتم مگر شما باهم نبودید
گفتند چرا ولی در ازدحام همدیگر را گم کردیم
و مدیر کاروان گم شده
گفتم ای داد بی داد

بعد به مسؤول هتل گفتم دوست عزیز دروغ که نمی گوییم خب مدیر تو ازدحام جمعیت مانده با تاخیر می آید شما اجازه بدهید کاروانیان شام بخورند به هر حال از من تعهد و امضا گرفت و قبول کرد و اعضای کاروان رفتند شام بخورند و من هم سریع وضو گرفتم و رفتم نمازم را بخوانم
جالب است که این هتل کوچک نزدیک حرم جا برای نماز نداشت
گفت این هم کلید یکی از اتاقها برو نمازت را بخوان
من هم به شماره ای که روی کلید زده بود نگاه کردم و به عدد بالای در اتاقها نگاه می کردم که چشمم سیاه رفت و سرم دور گشت و نتوانستم پیدا کنم البته با آن اتفاقاتی که آن روز افتاده بود خیلی طبیعی بود خلاصه نمازم را کنار راهرو هتل به طوری که مزاحم کسی نباشم خواندم و کمی آرام گرفتم و رفتم به سالن غذاخوری هتل و شروع به شام خوردن کردم که
ناگهان مدیر با یک وضع پریشان آمد و برگه مانی فست را نگه داشته بود و با خودش آورده بود گویی در شلوغی ها به زمین خورده بود اعضای کاروان تا مدیر را دیدند شروع کردند به دعوا کردن و گفتند تو اصلا عرضه اداره یک کاروان را نداری
اگر حاج آقا مواظب زنها و دیگر اعضای کاروان نشده بود حالا بیچاره ات می کردیم بنده خدا نمی دانست که هیچ کاری از دست من بر نیامده بود هر چه بود آن ذکرهای یا صاحب الزمان بود و بس

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۷
محمد رضا اعظمی راد